تبلیغات
سپتیـامـا
سپتیـامـا
آینده را سـاختن به ز با آینده ساختن
متن ذیل را برای یکی از گروه های اینترنتی متشکل از مدیران و مشاوران و علاقه مندان به موضوع مدیریت ارسال کردم. در اینجا و مجددا متن مذکور را جهت ایجاد امکان مطالعه سایر خوانندگان وبلاگم منتشر می نمایم.
------------------------------------------------------------------
مقدمه

یک بار قبلا در وبلاگم یادداشتی به شرح ذیل نوشتم:
شاید برای شما نیز مکرر پیش آمده باشد که فردی موضوعی را برایتان تعریف کند و در مقابل انتظار تایید یا قضاوت داشته باشد. بهترین توصیه برای چنین مواقعی این است که یکطرفه به مسند قضاوت ننشینید. انجام یک قضاوت صحیح و عادلانه مستلزم وجود شرایط فردی و محیطی لازم و طی قاعده مند یک مسیر است که پرداختن پیرامون این موضوع نه در حیطه تخصص و آگاهی من است و نه در این مقال می گنجد. هدف در اینجا صرفاً ذکر چند نکته است. هنگامی که فردی موضوعی را روایت می نماید ممکن است که حالات مختلفی رخ داده باشند که از جمله آنها موارد زیر است: 
  •     ارائه برداشتی از یک حقیقت (البته آنچه او حقیقت می پندارد)
  •     ارائه برداشتی درست یا غلط از یک واقعیت
  •     ارائه آگاهانه یا ناآگاهانه ی بخشی از یک واقعیت
  •     ارائه آگاهانه تحریفی از یک واقعیت
همچنانکه ملاحظه می شود، غرض ورزی در تحریف واقعیت و روایت دروغ، تنها بخش کوچکی از خطای قابل تصور است و ممکن است به دلایل متعدد و بسیار پنهان، واقعیت پوشیده و مستور بماند و درست روایت نشود. لذا سخنان راوی، اگرچه یک دوست باشد، نباید چیزی بیش از یکسری شواهد غیر قطعی تلقی شود و نباید بعنوان سند در محکمه ای که بدون متهم برگزار می گردد و خود اساساً مورد تردید است، مورد استفاده قرار گیرد. این بحث صرف نظر از آن است که در شرع، برخی از گمان ها و نقل برخی مطالب در حکم غیبت یا تهمت است و لذا فعل حرام محسوب می گردد.
اینکه پیام ادراک شده از سوی ما باید قابل تردید تلقی شود، از دیدگاه دیگری نیز قابل تصور است. فرستنده (همان راوی سابق) قصد ارائه پیامی برای شما دارد. او باید منظور نظر خویش را به طریق مناسبی به یک پیام ترجمه نماید. پیامی که می تواند در قالب کلام، حرکت، تغییر حالت چهره، تغییر وضعیت و یا هر حالت ممکن و مورد علاقه ی دیگری ارائه شود. این پیام باید از طریق یک کانال منتقل شود. در مرحله بعد باید توسط مکانیسم های گیرنده ی مخاطب دریافت شود و در نهایت ترجمان و سپس ادراک و استنباط شود. یک پیام ممکن است در هریک از مراحل فوق از ترجمان اولیه یا ادراک نهایی، طی مسیر در کانال انتقال، ارائه یا دریافت آن و ... دچار تغییرات خواسته یا ناخواسته ای گردد و نویز نیز می تواند بر کمیت یا کیفیت آن تاثیر گذارد.

لذا حتی در هنگامی که نهایت صداقت و دقت در انتقال پیام بکار رود، بازهم امکان عدم تطابق بین مقصود فرستنده و استنباط گیرنده وجود دارد. به عنوان مثال شما بگویید که مشکل در کجا بوده است در هنگامی که پدر در حمامی داغ به دلاک حمام ندا سر داد که برای پسرش یک بستنی بیاورد و پسر را این درخواست، بسیار خوش آمد و سپس دلاک به اطاعت امر پدر، یک لنگ به پسر داد و استحمام به اتمام رسید و پسر همچنان در حسرت آن بستنی ماند. بعنوان یک مثال دیگر جاناتان سویفت را در نظر بگیرید که داستان سرگذشت دکتر لموئل گالیور و حضور او در نزد لیلی پوتی های پانزده سانتی متری که نگران حمله یاغیان بلافاسکو بودند را به نگارش درآورد. اهالی بلافاسکو که در اصل، لیلی پوتی بودند از تصمیم پادشاه اطاعت نکردند که تخم مرغ را از انتهای کوچک آن، نه از انتهای بزرگش بشکنند و لذا یاغی تلقی شدند....گالیور در نهایت متوجه شد که پادشاه کوچولوی لیلی پوتی ها حاکم مستبدی است که هیچ محبتی در دل ندارد و لذا از لیلی پوت فرار کرد. سویفت سعی کرد تا با نگارش این داستان به کوچکی و کوته بینی بشریت، انتقادی تند و شدید وارد نماید ولی پیام او به گونه ای دیگر تلقی شد و اثر او به یکی از محبوب ترین آثار در داستانهای کلاسیک کودکان بدل گشت.
غرض آن بود که متذکر شوم که به دلایل متعددی می توان توصیه نمود که هیچ گاه یک طرفه به مسند قضاوت ننشینید. در این صورت احتمال پشیمانی زیاد است.

و اما اصل موضوع
فیلم جدید اصغر فرهادی همچنان که انتظار می رفت، فیلم ارزشمندی است که ارزش دیدن آن را دارد. فیلمی است که با گذشت چند ساعت تماشای آن، اندک اندک و بیش از آنچه در سالن سینما درگیر آن بودید، نسبت به آن مشغولیت ذهنی پیدا خواهید کرد.
به نظر شخصی بنده، فرهادی در فیلم های سابق خود به بحران اخلاقی و وجدانی پرداخته بود. به نظرم در این فیلم محوریت بر موضوع قضاوت قرار دارد (و البته بحران وجدان وجود ندارد زیرا افراد بعضا فهمیده هستند و نسبت به خطاهای خود، وقوف و اذعانی درونی دارند و حتی بعضا عذاب وجدان هم دارند). منظورم در اینجا از قضاوت، قضاوت در فضایی با اطلاعات حداقلی و در شرایطی است که الزاما نیازی به اخذ تصمیم نهایی هم نیست (زیرا گاهی مدیران در شرایط ابهام و عدم قطعیت و حسب کمبود منابع لازم برای اخذ اطلاعات اضافی از جمله کمبود زمان، ناچار به تصمیم گیری بر اساس قضاوت های موجود فعلی و سناریوهای محتمل هستند).
فرهادی بسیار ماهرانه داستان مبسوطی را شکل می دهد و بخشی از آن را مخفی ساخته و بخشی دیگر را اندک اندک آشکار می نماید. شواهدی ارائه می نماید که ممکن است انواع قضاوت های مختلف را حمایت کند و بتواند برای هر دیدگاهی حتی دیدگاه های کاملا، متضاد کاربرد داشته باشد تا جایی که این اطلاعات نیست که شکل دهنده قضاوت است و در نهایت همگان به عمده اطلاعات دسترسی خواهند داشت، بلکه این شخصیت افراد مخاطب فیلم است که قضاوت را می سازد، همچنانکه برای نقش آفرینان داخل داستان هم چنین است.
داستانی که فرهادی روایت می کند به گونه ای پیش می رود که حتی شما نسبت به رخدادهایی که در فیلم نیز طرح نشده اند ولی شواهد متعددی بر رخداد آنها در غیاب دوربین وجود دارد، حسی پیدا خواهید کرد. در چنین شرایطی قدم اول (قبل از طرح قضاوت) این است که آیا باید به قضاوت پرداخت؟ آیا ناچار به انجام این مهم تحت هر شرایطی هستیم؟ یا اینکه می توان باز هم صبر کرد و قضاوت را به تاخیر انداخت؟ آیا باید همچنان که تربیت شده ایم که خیلی خوب هم تربیت نشده ایم (اشاره دارم به آموزه های ضعیف کتب تعالیم اجتماعی دوران تحصیل مان و اینکه خیلی مهارت های خوب و ضروری مانند خوب شنیدن، خوب صحبت کردن را به ما یاد نداده اند و در عوض به دانش های کم اهمیت تری پرداخته اند) باید پس از دریافت هر اطلاعات جدیدی، به انجام قضاوت جدیدی بپردازیم؟

به نظرم شخصیت تکامل یافته شخصیتی است که با اینکه ممکن است همچون یک کارگاه خبره یا یک شخص آگاه یا حتی فضول، به حداکثر جمع آوری داده از محیط اطراف خود بپردازد، ولی لزومی ندارد که با تجمیع اطلاعات دست به قضاوت بزند. انجام قضاوت باید در لحظه ای صورت گیرد که شروط و الزامات لازم و کافی آن فراهم بوده و ضرورت داشته باشد.
فرهادی به شیوه ای بسیار حرفه ای، دامی می نهد که به احتمال زیاد بیننده نیز در این دام می افتد و دست به قضاوت می زند و شخصا این خطا را در حین تماشای فیلم یک یا چندین بار به شخصه تجربه خواهد کرد. که در این صورت دیگر گله نخواهد داشت که چرا دیگران زود قضاوت کردند. در نهایت تنها اندک افرادی باقی خواهند ماند که بیاموزند که قضاوت زود هنگام یک دام است و ما - یا مخاطبان این گروه یعنی مدیران ارجمند - باید همواره دقت نماییم تا گرفتار این دام نگردیم.

متذکر این نکته می شوم که اینجانب نیز حتی در این متن به انجام پاره ای قضاوت ها پرداخته ام. پرهیز از قضاوت های نابهنگام صرفا اشاره یا تاکید بر مواردی دارد که بار و تبعات طرح قضاوت، زیاد و با اهمیت، همراه با تبعات متعدد، غیر قابل جبران و احتمالا با هزینه های بالایی باشد که در غیر این صورت، مد نظر این متن نبوده است، مانند قضاوت در مورد اخراج یا عدم اخراج فردی که مظنون به خروج کالا از انبار شده است و این در حالی است که ده ها دلیل می توان ذکر کرد (مانند روش حسابداری) که علت اصلی کسری کالا در انبار باشد و این قبیل قضاوت ها باید به صورت حرفه ای صورت گیرند. ما چند نوع راه رفتن داریم ولی راه رفتن روی بند و طناب بر فراز زمین باید پس از کسب آموزه های مربوطه، انجام تمرینات متعدد، در نهایت به صورتی حرفه ای انجام پذیرد. به نظر اینجانب، مدیران در هر لحظه مسیر خود را بر روی طنابی بر فراز یک دره طی می کنند و این درحالی است که بر خلاف بندبازان که افراد ماهری شناخته شده اند، سازمانی را نیز متشکل از ده ها یا هزاران نفر و خانواده بر روی دوش خود، در حین این بندبازی دشوار، حمل می نمایند!



برچسب ها: فیلم گذشته، اصغر فرهادی، قضاوت،
نوشته شده در تاریخ پنجشنبه سی ام خردادماه سال 1392 توسط سپتیاما
بعضی معتقدند که برج میلاد - واقع در تهران - نماد و سمبل ملی ما است.
برخی دیگر نیز در ادامه همین تفکر، تصویر برج واقع در میدان آزادی را دیگر در تصاویر خود نگنجاندند و برج میلاد را جایگزین آن ساختند.
اظهار شده که این برج حداقل پانصد میلیون دلار هزینه در بر داشته و در ضعیف ترین نقطه شهر ساخته شده است.
اظهار شده که ساخت این برج در حدود  8 سال به طول انجامیده است.
و سایر اظهارات که صحت یا عدم صحت آنها در باب این نوشتار از چندان اهمیتی برخوردار نیست.

من هم کاملا معتقدم که این برج واقعا نماد ملی ما است. نماد مهندسی ما، نماد مناقصه گذاری ما، نماد تفکر و بینش ما، نماد شیوه زندگی ما، و نماد خیلی چیزهای دیگر.
اما چرا می توان این برج و ساخت آن را نماد ملی و رفتار ملی نامید؟ نمادی که فریادی بلند برآورده و هر لحظه این ندا را به گوش همگان خواهد خواند؛
- زیرا در شهری که در مجاورت کوهستان و ارتفاعاتی 4000 متری قرار دارد، برج مخابراتی ویژه شهرهای واقع در دشت های مسطح که تپه ای صد متری هم ندارند، نمی سازند؛
- زیرا ما آن را از بدو امر برای نمادسازی ساختیم، نمادی که با هزینه دهها برابر کمتر هم قابل ساختن بود (اگر که فقط قرار بود نمادی جدید برای تهران بسازیم)؛
- زیرا ما آن را از بدو امر برای رقابت در برج سازی و برج مخابراتی سازی ساختیم و شاید که این افتخار از همان ابتدا در پرزنت های تیم اولیه وجود داشته است (مثلا مقایسه با برج مخابراتی مالزی)؛
- زیرا برخی از پروژه های فنی در کشور ما صرفا بدین دلیل شروع و تداوم می یابند که قرار است پولی جابجا شود و بودجه ای مصرف شود؛ 
- زیرا یک پروژه را این قدر طول نمی دهند و سر وقت و در زمانی که تابلوی اعلام اختتام پروژه واقع در یک بزرگراه شهری اعلام می کند، پروژه را به اتمام می رسانند؛
- زیرا آدم های فهمیده که در عرض یک ساعت مشکلات آن را شناسایی کنند در انتهای پروژه برای بازدید نمی آورند تا زمانی که مشکلات اساسی آن اعلام شد، مبهوت شوند بلکه چنین متخصصانی را از بدو امر به عنوان مشاور و یا عضو تیم ناظر انتخاب می کنند؛
- زیرا آنچه که در بازه طراحی و ساخت این برج اتفاق افتاده و داستان های متعددی که نقل شده است، همگی نمونه ای نماد مانند از تمام آن چیزی است که در تمام پروژه های ما رخ می دهند: مطالعات اولیه و امکان سنجی ضعیف، مدیریت ریسک ضعیف، مدیریت زمان ضعیف، و ....

زیرا ها زیادند و مجال  ذکر آنها نیست ولی من در عجب ام که سال ها قبل از آنکه بازدیدکنندگان ژاپنی ایراد ساخت یک برج مخابراتی ویژه مناطق مسطح را در تهران و در مجاورت کوهستان به مدیران فنی پروژه گوشزد کنند، دوست و معلم همکار من (جناب آقای ندیم پور) این ایراد را ایرادی آشکار به موضوع می دانست و به چیزی اشاره می کرد که صدها مدیر و کارشناس و متخصص پروژه در زمان شروع نفهمیدند یا نخواستند که بفهمند.





نوشته شده در تاریخ یکشنبه دوازدهم آذرماه سال 1391 توسط سپتیاما
روزی لئون تولستوی در خیابانی راه می رفت که ناآگاهانه به زنی تنه زد.
زن بی وقفه شروع به فحش دادن و بد وبیراه گفتن کرد.
بعد از مدتی که خوب تولستوی را به فحش کشید و فحاشی کرد، 
تولستوی کلاهش را از سرش برداشت و محترمانه معذرت خواهی کرد
و در پایان گفت : مادمازل من لئون تولستوی هستم.
زن که بسیار شرمگین شده بود ،عذر خواهی کرد و گفت :چرا شما خودتان را زودتر معرفی نکردید؟
تولستوی در جواب گفت : شما آنچنان غرق معرفی خودتان بودید که به من مجال این کار را ندادید !!





نوشته شده در تاریخ دوشنبه بیست و دوم آبانماه سال 1391 توسط سپتیاما
این پست را به کارآفرینی اختصاص می دهم - همانگونه که اشاره کرده بودم.
از آنجا که روال بحث ما همچنان در حول موضوع مدیریت سرمایه های انسانی - و بیشتر از نگاه کاربران و نه مدیران - خواهد بود و کارآفرینی در اینجا یک بحثی فرعی است، لذا زیاد به این موضوع نخواهم پرداخت. فراموش نکنیم که چرا بحث به اینجا کشیده شد: صحبت از این بود که فردی که به دنبال استخدام است، مستقل از اینکه صاحب چه میزان از تجربه کاری در طی سالهای گذشته است، باید یک بار از خود پرسیده باشد که آیا مایل هست که دیگر به استخدام سازمانی جدید درنیاید و خود شخصا به راه اندازی کسب و کار خویش مشغول شود. که در این صورت دیگر مسیر متفاوتی را طی خواهد کرد. مثلا به جای اینکه مصاحبه شود، ممکن است که خود از دیگران برای اخذ همکاری، مصاحبه کند.
نکته دیگری که مقدمتا باید عرض شود این است که در خصوص این موضوع مطالب بسیار فراوانی بر روی وب یافت می شود و صفحات اینترنتی متعددی جهت ارائه اطلاعات مناسب وجود دارد و خوشبختانه در دهه اخیر، کتب متعددی هم به فارسی به رشته تحریر درآمده است و یا ترجمه شده است. پس این یادداشت کوتاه، هیچگاه جوینده دانش این حوزه را سیراب نخواهد کرد و صرفا در حد تکمیل سخنان قبلی است. و اما در خصوص کارآفرینی اگر گزینه استخدام شدن در تردید قرار گرفت:
کارآفرینی نقش مهمی را در جریان فعلی صنعت و اقتصاد جهان بازی می کند و معمولا شروعی از کسب و کارهای کوچک و متوسط (SMEs) دارد و این نقش در پاره ای اقتصادها به صورتی آگاهانه و از پیش طراحی شده، پررنگ تر است. در خصوص کارآفرینی افسانه هایی وجود دارد و در حال حاضر، منابع علمی مناسبی وجود دارند که توضیح می دهند که کدام یک حقیقت داشته و کدام یک افسانه اند. مثلا این نکته که یک کارآفرینی حتما باید با یک مدل کسب و کار خیلی نوآورانه و بسیار جدید و پیشرو همراه باشد وگرنه محکوم به شکست است، یک دروغ است و به عنوان مثال شما می توانید کسب و کاری تکراری و متداول و همراه با هزاران رقیب را آغاز نمایید و خیلی هم موفق باشید به صرف اینکه ظرفیت تولید و عرضه همچنان وجود داشته است یا اینکه شما برخلاف دیگران به کیفیت یا مشتری مداری، بیشتر و بهتر توجه کرده اید و یا اینکه در بخش بندی بازار (سنی، جنسیتی، جغرافیایی یا ...) بهتر عمل کرده اید مثل فروش عطر ویژه جوانان یا فروش پنبه جاذب رطوبت ویژه افراد خیلی مسن یا بیمار. در حین حال دو موضوع قطعی است: اول آنکه یک طرح تجاری (business plan) خوب، قاعدتا بهتر از یک طرح تجاری بد یا نداشتن یک طرح تجاری است و دوم آنکه کارآفرینان موفق برخوردار از ویژگی ها و شرایطی هستند که اگر در وجود ما دیده نمی شود، بهتر است که ایجاد شود (مانند ریسک پذیری معقول، مسؤولیت پذیری، توانایی تحمل ابهام و شرایط عدم قطعیت، توانایی مقابله با ترس درونی در مواجهه با بحران ها مانند بحران سررسید چک های صادره، اعتماد به نفس - که برخی گفته اند که جز به خدا نباید به کسی یا چیزی از جمله نفس اعتماد کرد، سطح بالای انرژی، انعطاف پذیری، تعهد، پاسخگویی و قبول نتایج کار، برخورداری از حداقل مهارت های مدیریتی مانند توانایی در سازماندهی و ...). 
کارآفرینان با افراد خوشبین یا علاقه مند به ثروت مند شدن یا طی کردن راه های صدساله در یک شب، اندکی فرق دارند. استواری بالایی در طی مسیر تحقق چشم اندازهای خویش دارند و عموما تجارب اولیه آنها همراه با شکست است (زندگی نامه کارآفرینان را بخوانید از جمله زندگی خانم فاطمه دانشور و تاریخچه شرکت های بزرگ را از جمله شرکت سونی). در عین حال ویژگی هایی همچون پشتکار و خستگی ناپذیری (خسته کردن خستگی)، آمادگی برای از دست دادن کل سرمایه گذاری (با لحاظ این شرط عقلانی که تمام سرمایه گذاری ایشان، تمام زندگی و دارایی ایشان نباشد)،کار کردن به میزان طولانی از حیث ساعات شبانه روزی و تداوم آن در طی ماه های متوالی، عدم برداشت سود از سرمایه گذاری و تخصیص سود کارآفرینی به کار آفریده شده در طی سال های اولیه، نظم و انضباط و تحمل سطح بالایی از استرس از جمله صفات این دسته از افراد است.
اشاره کردم که لزومی ندارد که  مدل کسب و کار کارآفرینان کاملا جدید و خلاقانه و مبتنی بر فناوری های نوین باشد ولی اگر چنان باشد هم از ریسک بالاتر و هم از بازده مورد انتظار بالاتری برخوردار خواهند بود. معمولا این دسته از کارآفرینان قادر به جذب سرمایه از سوی نهادهای معمول و مرسوم تامین مالی نیستند زیرا که متخصصان آنها از چنین مدلهایی خیلی سر در نمی آورند. به همین جهت این بخش از کارآفرینی مورد توجه دسته ای از سرمایه گذاران است که به سرمایه گذاران خطرپذیر یا ریسک پذیر مشهورند.
کارآفرینی ممکن است که منشاء ظهور متفاوتی داشته باشد و طیف وسیعی را از اخراجی ها یا ترک کنندگان یا تعدیل شدگان یک شرکت تا همکاری های درون خانوادگی، از همکلاسی ها یا زن و شوهرها تا افراد غریبه ای که توانسته اند بر سر یک موضوع به تفاهم برسند و ... شامل می شود.
کارآفرینان به دلایل مختلفی ممکن است که با شکست مواجه گردند. اصلی ترین علت شکست را باید در عدم برخورداری از ویژگی هایی جستجو کرد که قبلا بدان اشاره شد مانند عدم وجود پشتکار و همت لازم در فرد. ولی دلایل درونی یا بیرونی دیگری هم قابل ذکر هستند مانند: ضعف در دانش  یا تجربه فنی یا مدیریت مورد نیاز، ساختار سرمایه یا مدل تامین سرمایه نادرست و پر ریسک، خوش بینی اولیه غلط در طرح تجاری، کنترل های ضعیف، عدم وجود اعتبار اولیه لازم در بازار، عدم وجود جسارت لازم، بی توجهی به حوزه ی بسیار با اهمیتی به نام مارکتینگ و مواردی از این دست.
در خصوص نکته آخر یادآور می شود که بسیاری از کارآفرینان بر این باورند که تمام ارزش موضوع کارآفرینی حول دانش فنی ای است که ایشان از آن مطلع هستند مانند فرمول تهیه یک سس یا دانش طراحی و ساخت یک چیپ کامپیوتری و عموما به جهت عدم اطلاع، برای تخصص مارکتینگ وقعی نمی نهند. همین موضوع مایه عدم بکارگیری یک فرد توانمند در این حوزه در تیم ایشان و صرف هزینه های لازم دیگر خواهد شد و احتمال شکست را به شدت افزایش خواهد داد. بگذریم از این موضوع که گاهی نیز پاره ای از یادگیرندگان مفاهیم اولیه مارکتینگ، بیش از کسب توان عرضه هر کالایی در بازار، به کسب مهارت پرزنت و معرفی خویش می پردازند و خود را همچون یگانه چهره های ماندگار مارکتینگ معرفی می نماید و همکاری با ایشان نیز معمولا نتیجه ای جز خسرانی غیر قابل جبران به همراه ندارد. گفتم تا نگویید که هشدار ندادی!
ابتدا دو توصیه برای علاقه مندان به این موضوع دارم:
1- قدری از دانش مالی بیاموزید. نمی شود که خلبانی کنید ولی از نشانگر های روی کابین (شما بخوانید صورت های مالی شرکت) چیزی سر در نیاورید؛
2- با نحوه تهیه یک طرح تجاری آشنا شوید. در این خصوص توضیحات متعدد و طرح های تجاری واقعی یا مثال گونه متعددی بر روی اینترنت قابل جستجو و یافتن است. تعداد زیادی از آنها نیز قالب خالی یک طرح تجاری هستند و شما باید تکمیل نمایید. سوالات یک طرح تجاری به شما خواهند گفت که باید به عنوان یک کارآفرین به چه گزینه هایی فکر کرده باشید. تخمین شخصی اینجانب از یک طرح تجاری این است که حداقل به 400 نفر ساعت تفکر و یادداشت نیاز دارد. کمتر از آن قدری پر ریسک و ساده انگارانه است و بیشتر از آن یا غیر ضروری است یا مناسب برای کارهای بزرگی است که مشارکت کنندگان زیاد و حجم سرمایه و تاثیرگذاری بالایی دارد.
کارآفرین باید از لحظه شروع و حتی قبل از آن و قبل از هر اعلام عمومی یا رسمی، به موضوع مالکیت معنوی و ثبت ها مانند ثبت اختراع یا دامنه اینترنتی یا لوگو و نشان تجاری و ... فکر کرده و اقدام نموده باشد که در غیر این صورت ممکن است در مقطعی از فعالیت وی، دیگران منتفع تر گردند! 
یک شوخی جدی: در زمانی که عده ای دنبال تاسیس بانک بودند، عده ای نیز پیشاپیش و پس از کسب اطلاع از اقدامات اولیه ایشان، نام تمامی دامنه های مناسب برای این بانک ها را ثبت می کردند و پس از تاسیس، پیشنهاد فروش دامنه با قیمت گزاف به بانک تاسیس شده را مطرح می کردند. بگذریم.
در مورد خلاقیت صحبت نمی کنم و به ربط آن به موضوع کارآفرینی اشاره کردم و بیش از آن را به تلاش خودتان برای مطالعه بعدی واگذار می نمایم. فقط یادآور می شوم که جواب قطعی وجود ندارد و بستگی به مدل دارد یعنی خلاقیت یک شرط لازم نیست ولی خوشبختانه (قابل توجه خلاقان) نقش یک شرط کافی را ایفا می نماید البته واضح است که اغراق کردم و برای موفقیت در کارآفرینی یک زنجیره از عوامل، موفقیت را رقم می زنند حتی برای گوگل هم که در زمره خلاقانه ترین مدل ها عمل می نماید، این موضوع صادق است و خلاقیت شرط کافی نبوده است.
اگر به همین مدل ادامه دهم سخن به درازا خواهد کشید که از توان و قصد اینجانب خارج است. لذا در صورت تمایل به کسب اطلاعات بیشتر، سرخط هایی به شرح ذیل را دنبال کنید:
- مزیت رقابتی چیست؟ چرا مشتری یک بنگاه را به دیگری ترجیح می دهد؟ خلق ارزشی بیش از رقیب توسط شما چگونه صورت خواهد گرفت؟ 
- کدام استراتژی ها توانمند ساز هستند و کدام یک ایجاد کننده یک مزیت رقابتی؟ 
- کدام یک از استراتژی های ژنریک و عام می توانند برای شما مفید فایده باشند و کدام یک را باید انحصاری برای خویش خلق کرده و بکار گیرید؟
- در این خصوص با توجه به دانش و منابع موجود و از جمله زمان، بهتر است که از چه مدلی برای برنامه ریزی و خلق چشم انداز و هدف و استراتژی استفاده کنید؟ 
- آیا به اجزای امکان سنجی اولیه طرح خویش فکر کرده اید؟ اجزایی مانند امکان پذیری فنی، امکان پذیری مالی، امکان پذیری بازار. به عبارت دیگر آیا از مولفه های اصلی یک طرح کسب و کار آگاهی قبلی دارید؟ - حتی پیش از آنکه در مورد آنها شروع به مطالعه و بررسی نمایید.
- مدل مالی کسب و کار شما نشان دهنده چه میزان از ریسک و بازده است؟ توجه  کنید که ریسک و بازده همواره در کنار هم معنا می یابند و نباید که آنها را بدون دیگری تعریف نمایید. دیگر آنکه دقت نمایید که مدل مورد پذیرش از ریسک شما با خصوصیات شخصیتی شما سازگار باشد. مثلا وقتی می خواهید که ارزش خالص فعلی (NPV) بالایی ایجاد کنید و یا لحظه وقوع نقطه سر به سر در تولید را نزدیک تر سازید، ممکن است که به رفتار پر ریسک تری هم متمایل گردید. رفتار پر ریسک تر، طلب کاران عصبانی تر و دوران حبس در زندان طولانی تری دارد و خاکی که ممکن است بر روی آن بنشینید هم قدری سیاه تر است. آیا از لحاظ روحی آمادگی آن را دارید؟ نکند که تمام هستی و دارایی و زندگی خود را روی این طرح گذاشته باشید که کاری از اساس غلط است.
- سایر پیش بینی های مالی شما چگونه است؟ آیا ترکیبی از سناریوهای خوش بینانه، محتمل و واقع بینانه و بد بینانه را در نظر گرفته اید و با هم ترکیب کرده اید یا اینکه اساسا به خوش بین بودن خود مفتخرید؟ آیا در طرح شما به تهیه صورت های مالی پیش بینی شده مانند  صورت جریان نقدی پیش بینی شده  و مدیریت جریان نقدی که جهت کاهش ریسک مواجهه با کمبود نقدینگی و بهبود مدل تامین مالی بعدی کاربرد دارد، اشاره ای شده است؟ آیا نسبت های مهم مالی را محاسبه کرده اید؟
شاید فکر کنید که تامین مالی بانکی با نرخ سود سالیانه 20 درصد برای یک طرحی که 12 درصد سود ایجاد می کند کاری غیر عقلانی است ولی اگر گردش سرمایه خود را محاسبه کنید ممکن است که با این یافته مواجه شوید که طرح شما 5 بار در سال سود تولید خواهد کرد و بدون نگاه مرکب به موضوع، می بینیم که 60 درصد، از توجیه اولیه خوبی در مقابل 20 درصد برخوردار است.
- چه تیمی را برای قبول مسؤولیت های آتی همراه خویش کرده اید؟ آیا نقش ها و توانایی های مکملی دارند و همدیگر را تکمیل میکنید یا همه شبیه هم هستید؟ آیا می دانید که صداقت نکته بسیار مهمی در انتخاب هم تیمی است؟ آیا اساسا و کاملا همدیگر را می شناسید؟ آیا می دانید که بروز تضاد بین تیم فعلی و هیات مدیره آتی یکی از علل شکست یا کوچک ماندن کسب و کارهای کارآفرینانه است؟ فراموش نکنید که نقش های فنی، مدیریتی، مالی، بازاریابی و فروش از جمله مهمترین نقش های مورد نیاز هستند.
- آیا از انواع مختلف و رسمی و قانونی مالکیت و شراکت و تاسیس شرکت آگاهی دارید؟ آیا می دانید که ذکر پاره ای از بندها و نکات در اساسنامه شرکت در حال ثبت جهت ایجاد ثبات و پایداری در کسب و کار آتی از اهمیتی حیاتی برخوردارند؟ به عنوان یک مثال ساده و پیش پا افتاده باید پرسید که چک های رسمی شراکت شما چند امضای رسمی دارند؟
- مسئله مالکیت معنوی آورده های مشارکت بسیار موضوع مهمی است. از سوی دیگر تناسب آورده ها نیز موضوع بسیار مهمی است زیرا برخی از جنس دانش هستند، ارزش زا ولی قابل انتقال، برخی رو به زوال و برخی رو به افزایش در ارزش، برخی منقول و برخی غیر منقول، برخی زیر قیمت ارزیابی شده و برخی به شدت یا به نحوی فریبکارانه بیش از حد قیمت گذاری شده. ضمن آنکه برخی قابل تقسیم به جمع اند و برخی همچنان در مالکیت مالک قبلی خویش باقی می مانند (به علت ماهیت آورده یا یا به علت ضعف در عقد توافق اولیه پایدار مانند مسکوت باقی ماندن مالکیت سورس کد نرم افزار یا ...). در همین راستا روش های مختلفی برای خرید یا فروش یا در اختیار گرفتن یک امتیاز یا لایسنس وجود دارد که باید از آنها مطلع بود.
- در مورد مارکتینگ که هزاران نکته قابل گفتن وجود دارد و بهتر است که بسیاری از آنها در نظر گرفته شود و قبلا نیز به مواردی اشاره گردید. اهمیت مواردی مانند تعریف بازار پیش روی و بخش بندی مناسب و راهبردی آن و انتخاب بازار هدف به نحوی هوشمندانه غیر قابل اغماض هستند. در اینجا بحث استراتژی های قیمت گذاری خدمت و محصولات ما قابل طرح خواهند بود. به P های بازاریابی که ده ها مورد را شامل می شوند و چهار تا از آنها (قیمت، کانال توزیع، ترفیع فروش، خود ماهیت کالا) مشهورتر هستند توجه نمایید. طراحی دقیق آنها نقشی مهم در کاهش ریسک و افزایش احتمال موفقیت آتی دارد.
- آیا به توانمندسازها که ممکن است بعضا عامل خلق مزیت رقابتی هم باشند مانند نقش وب یا تجارت الکترونیک در طرح کسب و کار توجه شده است؟ آیا با وجود اینها، طرح قابلیت بازنگری و ارتقا دارد؟
- آیا انواع مختلف مدل های تامین مالی و بنیان نهادن ساختار سرمایه شرکت بر اساس آنها از هویت آشکار و واضحی برخوردارند و یا مبهم هستند؟ البته در ایران به جز این موضوع با موضوع مهم دیگری هم مواجه هستیم و آن هم امکان پذیری کار است. موضوع شبیه وام ازدواج است که بر همگان واضح و مبرهن است که به زوج های جوان، وام ازدواج می دهند ولی گاهی صرف نظر کردن از آن اقدام معقول تری است مگر آنکه شما کفش آهنین داشته باشید. بهتر است که همین جا این موضوع را یک بار و برای همیشه یادآور شوم که واقعیت های ایران را نیز باید در نظر داشته باشید. هم چیز همان طور که در تئوری است ، پیش نخواهد رفت. نه باز کردن ال سی و نه ترخیص از گمرک، نه تامین مالی شما و نه مباحث مالیاتی شما.
- آیا بحث تمام شد؟ خیر. هنوز هم می توان به صدها جنبه مهم دیگر اشاره کرد، از مباحث فیزیکی و انتخاب مکان و نحوه استقرار مناسب گرفته تا موضوعات فرهنگی یا مرتبط با رفتار سازمانی یا حتی مباحث بین المللی (مثلا برای کسی که صادرات بخش لاینفک طرح تجاری وی است). سوال نهایی این است که آیا همچنان می خواهید کارآفرین باشید؟

نتیجه گیری: کارآفرینان در مقایسه با حقوقی که در سر ماه از یک شرکت دریافت خواهند کرد، مستحق دریافت بازده به مراتب بیشتری هستند ولی اولا این بازده با ریسک متناسبی نیز همراه است و ثانیا کارآفرینی مقدمات و الزاماتی  درونی و بیرونی دارد که شاید صلاح باشد که تا حصول شناخت و گردآوری و تحقق آنها، مدتی را جهت کسب زمان و نیز تجربه و سایر اندوخته های مورد نیاز جهت طی طریق بعدی، در یک سازمان به همکاری با دیگران کارآفرینان سپری نمایید. در این صورت بهتر همان است که در پست بعدی به همان بحث استخدام بازگردیم. در عین حال آرزومندم که این پست موجبات هراس بی مورد یک کارفرین و اجتناب وی از مسیری که قصد ورود به آن را داشته است، فراهم نساخته باشد و صرفا شمع واقع بینی (به قدر نور اندک یک شمع در حد بضاعت اندک این پست) را در وجود وی روشن ساخته باشد.
همچنان که قبلا وعده داده شد در شماره بعدی قدری به موضوع یک رزومه خوب خواهم پرداخت و پس از طرح این موضوع در قالب یک یا چند پست نیز سری به داخل شرکت زده و بحث را خاتمه خواهم داد.




برچسب ها: کارآفرینی، کارآفرین، توسعه سرمایه های انسانی، طرح تجاری،
نوشته شده در تاریخ شنبه بیستم آبانماه سال 1391 توسط سپتیاما
مشهور است در محله چینی‌نشین رم در ایتالیا، هیچ چینی نمی‌میرد. در این محله، جنازه هر چینی مرده را به‌سرعت گم‌وگور می‌كنند تا گذرنامه و مدرك شناسایی‌اش را به چین بفرستند و با آن مدارك، چینی دیگری وارد ایتالیا شود.
پلیس و اداره مهاجرت ایتالیا مانده‌اند چه كنند. تا معمول‌شدن آزمایش DNA برای مسافران، تشخیص چینی شصت هفتاد ساله متوفی از چینی چهل پنجاه ساله تازه‌وارد برای ماموران فرودگاه ناممكن به‌نظر می‌رسید. احوال اقتصاد ایران نیز بر همین منوال است. هر بلایی بر سرش می‌آورند، انگارآب از آب تكان نخورده. به خیال خود به‌سرعت جنازه را گم‌وگور می‌كنند تا آثاری از متوفی به جای نماند، غافل از آنكه در اقتصاد، دشوار بتوان چیزی را برای مدتی طولانی پنهان كرد. بالاخره، بوی تعفن جنازه بلند می‌شود. ذکر دو نمونه در این جا كفایت می‌كند.


مثال1- آن‌گونه اقتصاد را مدیریت كرده‌ایم كه مردم برای دفاع از قدرت خرید خود، به‌دنبال ارز می‌دوند. ده اسكناس صد یورویی( جمعا هزار یورو) را در جیب بغل كت قدیمی خود جاسازی می‌كنند و در كمد لباس نگاه می‌دارند. گاه و بیگاه به آن سرك می‌كشند كه یوروها سر جای خود باشد؛ اما یك سال كه می‌گذرد، ده اسكناس صد یورویی هنوز همان ده اسكناس صد یورویی است. بچه اسكناسی متولد نشده. هنوز همان هزار یورو را دارند: نه سرمایه‌گذاری شده و نه اشتغالی ایجاد شده است. از دید اقتصاد ملی، این پس‌اندازی با بازده صفر است. سوال این است: چگونه اقتصاد را مدیریت كرده‌ایم كه سرمایه‌گذاری‌ای با بازده صفر به گزینه اصلی سرمایه‌گذاری كشور بدل شده است؟


مثال2- آن‌گونه اقتصاد را مدیریت كرده‌ایم كه خانوارها و بنگاه‌ها در پی كسب سود، ساختمان‌هایی را برای بازسازی خراب می‌كنند كه ده‌ها سال دیگر به پایان عمر آنها مانده است. از ساختمان‌های دهه 40 تهران و شهرهای بزرگ دیگر كه حداقل 30 یا 40 سال دیگر دوام دارند، صحبت نمی‌كنیم. به بهانه توسعه شهری، ساختمان‌های 3، 5 یا 10 ساله را می‌کوبیم تا ساختمان‌های مرتفع‌تری بسازیم.

اقتصاد مسكن را برای خانوار و بنگاه به‌گونه‌ای تعریف كرده‌ایم كه كوبیدن ساختمان‌های دهه 80 و ساختن عمارتی بلندتر را برای آنان به صرفه کرده است. اینكه با پول نفت و تورم (که بدترین درآمد مالیاتی است) ساختمان‌هایی را در شهرهایمان خراب کنیم كه صد سال دیگر می‌توانند سرپا باشند. از دیدگاه اقتصاد ملی چنین کاری حداقل حماقت است. چگونه اقتصاد را مدیریت می‌كنیم كه این ویرانی‌ها را به‌نام توسعه شهری با افتخار روا می‌داریم؟ 

سر به‌ نیست کردن این جنازه كار دشواری است. اگر از اقتصاددانان کشور برای همین دو مثال راه‌حل بخواهیم، به خداوندی خدا سوگند خواهند خورد که با اتكا به تجربه جهان و تجربه خود جمهوری اسلامی ایران، می‌توان از این اشتباهات فاحش پرهیز كرد، اما از آنجا كه در تمام این سال‌ها هر وقت از راه‌حل حرف زده‌اند گوش شنوایی نیافته‌اند، فعلا به قسم‌خوردن بسنده می‌كنند! 
حسین عبده تبریزی
نقل از دنیای اقتصاد



برچسب ها: اقتصاد، مدیریت اقتصاد،
نوشته شده در تاریخ سه شنبه نهم آبانماه سال 1391 توسط سپتیاما
بیایید اکنون فرض کنیم که با یک متقاضی شغل روبرو هستیم. متقاضی ای که پاره ای از گزینه های مطرح شده در پست شماره قبلی را مورد توجه قرار داده است و اکنون از آمادگی بیشتری برای پذیرش مشاغل مناسب تر برخوردار است. در این حالت مشکل احتمالی پیش روی ما، یافتن محلی برای آغاز یک همکاری است. ابتدا باید فرض کرد که وی در این وضعیت گزینه های کارآفرینی را مدنظر داشته است - موضوعی که اکنون به نظر می رسد که بهتر است قبل از تداوم یافتن بحث، در پست شماره بعدی (شماره 3) به آن اشاراتی بنمایم - و در نتیجه فعلا قصد برای کارآفرینی و خلق یک کسب و کار جدید توسط خویش ندارد و گزینه همکاری با یک شخصیت حقوقی موجود را مد نظر قرار داده است. هدف از این پست اشاره به پاره ای نکات و تمهیدات به شرح ذیل است که باید توسط فرد جویای کار مورد توجه قرار گیرد تا احتمال قرار گرفتن در یک مسیر شغلی مطلوب در طی سال های اولیه آتی را جهت وی افزایش دهد:

1. ابتدا حداقل یک رزومه مناسب جهت خویش تدوین نمایید و یا در صورت وجود رزومه قبلی، آن را بروز رسانی نمایید. دقت گردد که مانعی ندارد که شما بیش از یک رزومه تنظیم نمایید و هر رزومه را متناسب با سازمان هدف، سفارشی سازی نمایید. در این حالت توصیه می شود که با روش خاصی مانند نام گذاری فایل رزومه یا شماره گذاری، رزومه ها را از یکدیگر تفکیک نمایید. همچنین قویا توصیه می شود که حتما یک نسخه و حتی المقدور فایل اصلی الکترونیکی روزمه را نزد خویش حفظ نموده و بایگانی نمایید. به عنوان یک مثال از سفارشی سازی می توان به رزومه یک مهندس مکانیک استناد کرد که دارای تجاربی از صنعت خودرو و صنعت نساجی است که بر اساس دو دوره کارآموزی قبلی وی بدست آمده است. در این صورت وی می تواند دو رزومه متفاوت برای استخدام در دو کارخانه خودروسازی و صنعت نساجی به نگارش درآورد که در هر رزومه به موضوع مرتبط با فعالیت سازمان هدف، اشارات دقیق تری شده است و از موضوع غیر مرتبط به اختصار یاد شده است. در خصوص نکات نگارش یک رزومه مناسب، مواردی را در دو پست بعدی (شماره 4) یادآور خواهم شد؛

2. فهرست ساده ای از صنایع یا گزینه هایی که مطلوب شما برای ورود هستند، تهیه نمایید. شاید به نظر برخی، این موضوع غیر ضروری به نظر برسد - خصوصا در شرایطی که افراد جویای کار با مشکلات زیادی در یافتن شغل مناسب برخوردار باشند و نرخ بیکاری در اقتصاد کشور رقم بالایی باشد. در عین حال اینجانب قویا توصیه می نمایم که در همان ابتدا مسیر شغلی مناسبی را برگزینید و برای ورود به آن زحمات لازم و هرچند زیادی را متقبل شوید و هرکاری را نپذیرید. در واقع تنها زمانی می تواند دست کشیدن شما از آرزوهایتان را توجیه شده دانست که شما برای نیل به آنها متحمل حداقل زحمتی شده باشید. علت این توصیه اینجانب نیز این است که فرد جویای کار وارد هر شغلی که شود، در آن تا مدت ها غرق خواهد شد و کسب تجربه خواهد کرد و خروج از آن یا تغییر شغل نیز نه به راحتی میسر است و نه به راحتی قابل توجیه خواهد بود. به عنوان مثال اگر فرد کار در یک موسسه تحقیقات ژنتیک را می پسندد، بهتر است که به راحتی، پیشنهاد کار در آزمایشگاه تشخیص عمومی طبی را نپذیرد و حداقل سه ماه برای یافتن سازمان مطلوب برای کار اقدام کند؛

3. بر اساس فهرستی که هم اکنون در دست دارید، با مشورت دوستان و خانواده به مرور شبکه شغلی در دسترس خویش در همسایه، فامیل، دوستان قدیمی، دوستان دانشگاه، و ... . شبکه ایشان مانند فامیل دوستان، همسایگان فامیل خویش و ... بپردازید. شاید باور نکنید و شگفت زده شوید در زمانی که ببینید که چفدر از افرادی که تا کنون و در معاشرت ها و مجالس میهمانی و غیره به شغلشان اهمیت نمی دادید - و احتمالا فقط به فوتبال و چیزهای دم دستی تر می پرداختید - در سازمان های شبیه یا مرتبط با سازمان هدف شما - سازمان مطلوب شما برای استخدام - مشغول به کار هستند و می توانند برای اخذ راهنمایی بیشتر یا معرفی شما برای استخدام مفید فایده واقع گردند. به محض شناسای ایشان، اولین رایزنی های خویش را آغاز نمایید. در این خصوص دقت کنید که به صورت موازی و نه سری عمل کنید یعنی در هر لحظه چند گزینه هدف را پیگیری کنید. نگران این نباشید که با فراهم شدن یک فرصت همکاری، دیگران که در حال فراهم سازی این فرصت برای شما بوده اند، از شما رنجیده خاطر خواهند شد. بهتر است که قبول از شروع به کار چند فرصت داشته باشید تا یک فرصت و بدین طریق بتوانید در بین انتخاب های موجود، اصلح را انتخاب کنید؛

4. رزومه خود را در دسترس بهترین و محتمل ترین گزینه های حاصل از بند سوم که ذکر شده قرار دهید. این رزومه را به صورت یک فایل الکترونیکی غیرقابل ویرایش - مانند نسخه ای در قالب پی دی اف - و از طریق یک پست الکترونیکی در اختیار ایشان قرار دهید. در این صورت معرف احتمالی شما خواهد توانست که رزومه شما را برای چندین نوبت معرفی، مورد استفاده قرار دهد و همواره نسخه ای از آن را در نزد خود هم خواهد داشت. تحویل رزومه کاغذی و پرینت شده به افرادی که معمولا مسن و ذی نفوذ هستند و البته عموما با پست الکترونیکی کار نمی کنند، بلامانع است؛

5. بر حسب شرایط خود در بهترین بنگاه های کاریابی ثبت نام نمایید. منظور از بهترین این است که گاهی اعتبار خود بنگاه کاریابی ممکن است که حکایت از میزان اعتبار شما نماید. در این خصوص بنگاه IRAN TALENT  از جمله بنگاه های کاریابی قابل توصیه است که با توجه به اینکه از شرکت های جویای نیروی کار نیز هزینه قابل توجهی را اخذ می نماید، لذا ممکن است که بهترین فرصت های شغلی را نیز به ارمغان بیاورد. در عین حال ممکن است که چنین بنگاه هایی برای افرادی که هنوز اولین دوره های کسب سابقه کار را تجربه نکرده اند، بهترین و اولین گزینه نباشد. به عبارت دیگر در صورتی که به هر دلیل نیازمند شروع یک کار هستید، می توانید از گزینه های جایگزین و مناسب و متعدد زیادی استفاده کنید که البته شرکت های خوب هم به آنها سری می زنند؛

6. باید قویا به این نکته دقت نمایید که معرف های خوب شما، بهترین فرصت های شما برای استخدام هستند لذا نباید این فرصت ها را به راحتی بسوزانید. زمانی که از طریق یک معرف، شانس یک مصاحبه استخدامی خوب را پیدا می کنید و در مصاحبه مشخص می شود که بهتر است ابتدا یک دوره دو ماهه موضوع مثلا الف را طی کنید و استخدام شما منتفی می شود، در واقع این فرصت شما است که سوخته است زیرا نه پس از طی دوره مذکور، مجددا اجازه مصاحبه خواهید یافت و نه معرف شما حاضر خواهد بود تا دوباره شما را معرفی کند؛

6. مطابق آنچه که در بند قبلی ذکر شد، باید یک پیش بینی از شرایط استخدامی پیش روی داشته باشید و با آمادگی کامل مراحل استخدامی خود را شروع کنید. ثبت نقاط ضعف شما که در طی مراحل استخدام آشکار می شود، ممکن است که در پاره ای موارد قابل فراموشی نباشد. به عنوان مثال فرض کنید که در استخدام احتمالی و پیش روی شما، تسلط به نرم افزار واژه نگار مانند آفیس ضروری باشد و فرض کنید که شما در مصاحبه رد شد و اکنون پس از گذشت قدری تمرین، صلاحیت لازم را کسب کرده اید و آماده گزینش مجدد هستید. فکر می کنید که بتوانید یادداشتی که در پرونده استخدامی شما مبنی بر ضعف در نرم افزار است را نیز از پرونده سازمان فرضی هدف، پاک کنید؟ آیا فکر می کنید که یادداشت مذکور برای دعوت به مصاحبه مجدد شما بی تاثیر است؟ همواره در نظر داشته باشید که در پاره ای از شرایط مکانی و زمانی، سازمان ها و خصوصا سازمان های خوب با تعدد رزومه های خوب دریافتی مواجه اند و به جهت کاهش هزینه های بعدی استخدام، تنها به دعوت از کسانی برای مثلا مصاحبه اقدام می ورزند که هیچ نشانه ضعفی در رزومه ایشان دیده نشود. به عبارت دیگر کارشناسان منابع انسانی همواره با رزومه های بسیار خوبی مواجه هستند که در عمل و گزینش جدی و حضوری، حائز شرایط مناسب و لازم نیستند. به همین دلیل عموما نگاه مثبتی به رزومه ها یا پرونده هایی ندارند که حکایت از نقاط ضعفی هم داشته باشند. نتیجه این بند اینکه اگر رعایت پیش نیازی - علمی یا مهارتی یا تجربی - باعث افزایش شانس استخدام شما می شود، آنرا پیش از شروع پروسه استخدام آغاز نموده و مد نظر قرار دهید؛

7. شاید به نظر فردی که در جستجوی شغل مناسب است، مراجعه مستقیم و حضوری به سازمان هدف و برگزاری یک جلسه کوتاه با مدیر عامل یا مدیر اداری یا انسانی شرکت، موضوعی عجیب یا پرریسک به نظر آید که مستلزم جسارت فراوان باشد. خصوصا این که شرکت مذکور نیز اصلا به درج آگهی برای استخدام مبادرت نورزیده باشد. باید گفت که اگرچه ممکن است که این ذهنیت صحیح باشد، ولی شرکت ها و خصوصا شرکت های خصوصی نیز به دنبال افراد جسور و برخوردار از اعتماد به نفس هستند و در پاره ای موارد، چنین رویکردی می تواند تحسین برانگیز و در مواردی نیز نتیجه بخش باشد. نگران نشوید که اگر شرکت پذیرش شما را رد کرد ولی اعلام داشت که رزومه شما در جهت مراجعه در اولین احساس نیازهای بعدی بایگانی و حفظ خواهد کرد. مکررا مشاهده است که رزومه بایگانی شده، محل مراجعه و تماس بعدی داشته است. در چنین رویکردی حتما نسخه ای کاغذی از آخرین رزومه مرتبط و بروزرسانی شده و ترجیحا سفارشی شده ی خویش را به همراه داشته باشید و در اولین فرصت ممکن به اصلی ترین فرد مخاطب، تحویل نمایید؛

8. در بند دوم متذکر شدم که حتی در شروع هر گزینه نامرتبطی را مورد پذیرش قرار ندهید و اگر شده به قیمت مدتی بیکار ماندن شما تمام شود، جستجوی کار مطلوب را ادامه دهید. اکنون یادآور می شوند که تعریف من در اینجا از مطلوب یا نامطلوب بودن کار پیشنهاد شده، مرتبط بودن یا مرتبط نبودن آن با تخصص و علایق و توانمندی ها و تحصیلات شما است و این موضوع هیچ ارتباطی به سطح سازمانی کار مربوطه ندارد. در اینجا به بیان مهمترین نکته ای می پردازم که شاید مهمترین مطلب در بین تمام پست های فعلی و آتی من باشد و آن اینکه تاکید می شود که حتما حتما خاک بیزینس را بخورید و نه تنها هیچ مانعی ندارد که در مسیر شغلی خود از پایین ترین سطح شروع کنید، بلکه قابل توصیه هم هست - خصوصا برای کسانی که اولین کار خویش را تجربه می کنند و از حیث سن و سابقه کار، مانعی برای آنها ایجاد نخواهد شد. چنین افرادی مطمئن باشند که باقی مسیر شغلی خویش را نیز با اطمینان طی خواهند کرد و در روزی که اولین تجارب مدیریتی خویش را آغاز نمایند، مدیران بسیار منطقی و خوبی خواهند شد و هم زیردستان از همکاری با ایشان لذت خواهند بود و هم اینکه کسی امکان فریب ایشان را نخواهد یافت چراکه از زیر و بم کار آگاهی دارند؛

9. آخرین و ساده ترین و دم دست ترین توصیه و گزینه هم این خواهد بود که از طریق جراید و روزنامه ها و نیز رسانه های الکترونیکی از فرصت های شغلی موجود در بازار کار آگاه شوید. در این مرحله توصیه می شود که به صورتی فعال به دنبال کار باشید و خود را از حالت انفعال خارج ساخته و از انتظار اینکه دیگران برای شما کاری پیدا کنند یا کار خود به سراغ شما آمده و پرنده خوشبختی بر شانه های شما بنشیند، اجتناب ورزید. دقت کنید که به جز آگهی های مندرج در صفحات نیازمندی های جراید و آگهی های مندرج در صفحات داخلی جراید - که معمولا در صفحه اول یا صفحات خوب و گران و اصلی درج می شوند و احتمالا نسبت به آگهی های درج شده در صفحات فرعی جراید، از قوت و مطلوبیت و اهمیت بیشتری برخوردارند - می توانید به آگهی های مندرج در نشریات تخصصی کاریابی نیز مراجعه کنید که غالبا به صورت هفته نامه منتشر می گردند. همچنین می توانید حسب رشته و تخصص خود، به مجلات و نشریات تخصصی نیز مراجعه کنید. مثلا ممکن است که نشریه حسابدار حاوی آگهی استخدامی خوبی در حوزه حسابداری باشد. ضمنا به همین نحو که ذکر شد می توانید مراتب را از طریق نشریات الکترونیکی منتشر شده در تحت وب نیز جستجو و دنبال کنید. در همین راستا می توانید با اندکی جستجو، مشترک خدمات دریافت ایمیل هایی شوید که به صورت منظم، فرصت های شغلی موجود در بازار کار را به همراه آخرین اخبار و اطلاعات تاثیرگذار بر کار و حقوق و دستمزد منتشر می سازد.


پی نوشت:
- ممکن است که به نظر آید که توصیه به مراجعه به معرف ها به منزله توصیه به پارتی بازی استخدامی است. باید گفت به دلایل متعدد چنین برداشتی صحیح نیست. در آنچه که اصلاحا پارتی بازی نامیده می شود، شخص ذی نفوذ به جهت رعایت مصالح یک شخص نالایق - که از حیث رتبه و شرایط در جایگاه اولویت نیست - رتبه و اولویت یک شخص لایق و دارای اولویت بالاتر را نادیده می گیرد. در حالی که در بحث معرف، ایشان صرفا به معرفی فردی که به نظر می رسد از حداقل شرایط لازم برای استخدام برخوردار است، پرداخته و تصمیم گیری نهایی را به سیستم عادلانه سازمان می سپارد. همچنین با توجه به شرایط حال جامعه ما، فرض بر این است که بسیاری از گزینه های هدف در استخدام، در بخش خصوصی فعال بوده و ایشان در استخدام آنچه که صلاح می دانند، مختار هستند اگرچه نظر به استخدامی باشد که در نظر اولیه ناعادلانه باشد، مثلا استخدام فرزندان کارکنان. همچنین دقت گردد که در پاره ای از بررسی های علمی در حوزه مدیریت، کارایی بالای استخدام از طریق معرف نسبت به سایر روش های استخدامی مانند استخدام از داخل مرکز مستقر در دانشگاه یا استخدام از طریق درج آگهی در جراید و ... ثابت گردیده است. به عنوان مثال اشخاصی که دارای معرف در سازمان هستند، در بعد از استخدام کمتر ازسایرین به انجام تخلفات اخلاقی یا اداری یا ایجاد مشکلات حقوقی و قضایی برای شرکت خصوصی مبادرت می ورزند.



برچسب ها: مدیریت منابع انسانی، سرمایه انسانی، HR، Human Resource Management،
نوشته شده در تاریخ دوشنبه سوم مهرماه سال 1391 توسط سپتیاما
علاقه دارم تا پاره ای از تجارب خویش را در حوزه مدیریت منابع انسانی و سرمایه های انسانی جهت علاقه مندان به اشتراک بگذارم. در ابتدای این بحث به علت مشغله کاری و فکری جاری، فرصتی برای طراحی هیچ طرح یا الگوی کلی ارائه کار ندارم و به همین جهت ممکن است که پراکنده گویی و خروج از یک چارچوب ارائه مطالب به صورت منسجم، از ویژگی های مطالب من گردد. ولی مهم نیست! چراکه اگر بگذارم که این موضوع نگران ام سازد و درصدد طراحی چارچوب بحث برآیم، آنقدر طرح موضوع به تعویق خواهد افتاد که شاید هیچ گاه موفق به انتشار آن نگردم.
پس بعد از توکل به خدای متعال سخن را آغاز می نمایم و برای آنکه شروع خوبی داشته باشم، در همین پست نیز مطالبی را به اختصار عرض خواهم کرد.
مخاطب این سخنان می تواند طیف وسیعی از خوانندگان را شامل گردد: کارمندان در هر سطح و در هر بخشی از صنعت، مدیران، کارشناسان مدیریت منابع انسانی و توسعه سرمایه های انسانی، دانشجویان رشته مدیریت، علاقه مندان به موضوعات علمی مرتبط و ....
فراموش نشود که ممکن است در بین راه به علت مشغله های جاری، بحث نیمه تمام رها شود و لذا از هم اکنون ادعایی بر کامل بودن بحث ندارم. مثلا ممکن است که این فرصت فراهم نگردد تا از موضوع مدیریت منابع انسانی خارج گردد و قدری نیز به مباحث توسعه و توانمندسازی بپردازم.

در اولین سخن باید از انتخاب رشته دانشگاهی یا تخصصی برای آینده سخن گفت. ما باید به این نکته دقت نماییم که قبل از آن که با کار و محیط رسمی و خشن کار و چالش های کاریابی مواجه شویم باید در انتخاب رشته دانشگاهی یا تخصص آینده خود دقت نماییم. صرف وقت کافی در این خصوص می تواند مسیر آینده زندگی ما را به نحوی شگفت آور تغییر دهد. متاسفانه در حال حاضر با این معضل مواجه هستیم که دانش آموزان در زمان انتخاب رشته، تنها به انجام چند مشورت کلی و  کوتاه اکتفا کرده و عموما بر اساس نظر و سلائق عمومی در تشخیص فرد موفق به انتخاب رشته می پردازند. نتیجه آن که شاید در صورت قبولی، رضایت جمع و فامیل و همسایه را در ظاهر جلب کرده باشند و خود را در بین دخترخاله ها و دخترعموها و پسرخاله ها و پسرعموها و دختر و پسر همسایه فرد موفقی نشان داده باشند ولی به زودی با چالش های سهمگین و متعدد و بعضا خطرناکی در خصوص ادامه تحصیل، خروج موفق از تحصیل، کاریابی و استخدام و موفقیت شغلی مواجه خواهند شد. شاید سال ها بعد متوجه شوند که اگر به جای مهندسی برق در رشته هنر یا به جای کارشناسی ریاضیات در رشته پرستاری مشغول به تحصیل شده بودند، برای شخص ایشان عواقب بهتری به همراه داشت.
آنچه که از موضوع فوق به بحث استخدام ارتباط می یابد این است که تلاش کنیم در رشته ای تحصیل کنیم یا حتی پس از یک تحصیل نامرتبط تخصص کسب کنیم که با چند نکته به شرح ذیل سازگار باشد:

- حوزه ای انتخاب گردد که مرتبط با علاقه قلبی ما باشد. علاقه به موضوع باعث می گردد تا تلاش بیشتری به ارائه نموده و مشکلات بیشتری را به جان بخریم. علاقه به حوزه ی علمی باعث افزایش توان روحی ما در تحمل سختی های راه باشد و بسیار متحمل است که در نهایت نتایج بهتری کسب نماییم. این نکته هم از حیث ظاهری (ریز نمرات تحصیل) و هم از حیث باطنی و درونی (سطح و عمق دانش و اطلاعات تخصصی) کمک خواهد کرد که امکان یابیم تا فرصت های شغلی بهتری را جستجو نموده و در مصاحبه های استخدامی و در رقابت با رقبای قدرتمند، نتایج اولیه بهتری را کسب نماییم؛

- اگر موضوع استخدام برای ما مهم است (که در عموم موارد چنین است)، حوزه ای انتخاب گردد که آینده استخدامی بهتری داشته باشد. آینده استخدامی بدین معنا است که در زمان فارغ شدن از تحصیل یا کسب تخصص، شرایط اشتغال حوزه مورد اشاره خوب باشد. مثلا دیپلمه ای که می خواهد به وضعیت درآمد و اشتغال پزشکان بنگرد، باید 10 تا 15 سال بعد را در نظر بگیرد و نمونه های فعلی و جاری را ملاک قرار ندهد. در این خصوص توجه به روندها نیز بسیار توصیه می شود. مثلا تاسیس تعداد زیادی بانک خصوصی، نمای آینده استخدامی رشته های مالی و حسابداری و اقتصاد را بهبود می بخشد و در همین مثال، افول روند تاسیس این بانک ها، می تواند روند استخدامی مذکور را با افت شدید مواجه سازد. پس ضروری خواهد بود تا به روندهای جاری که شرایط آتی را مشخص می سازند، توجه لازم مبذول گردد. برای حصول درک بهتری از موضوع باید به تعداد تقریبی تقاضای نیروی کار مرتبط، تعداد تقریبی عرضه نیروی کار آتی، تعداد مراکز علمی، تخصصی یا دانشگاهی ای که به تربیت متخصصان مربوطه اشتغال دارند و مواردی از این دست توجه کنید. دقت کنید که اگر جریانی عظیمی از تبلیغات برای تربیت در یک حوزه به راه افتاد که با پاسخ مثبت خیل عظیمی از علاقه مندان هم مواجه شد، الزاما بدین معنا نیست که زمان مناسب برای انتخاب شما هم باشد. به عبارت دیگر چه بسا که حوزه ای مناسب باشد، ولی فراخوان وسیعی که به راه افتاده است، وضعیت شغلی آینده را اشباع نماید و در واقع دیگر قدری دیر شده باشد (مانند تبلیغات وسیعی که چندی پیش در خصوص تربیت متخصصان تعمیر گوشی های همراه به راه افتاد).

- حوزه مورد علاقه ای انتخاب گردد که با یکی از فرصت های استخدامی در دسترس شما همگونی دارد. به عنوان مثال اگر پدر یا عموی شما، مالک یا فرد بسیار ذی نفوذی در یک حوزه خاص است، چه بسا که بتوان توصیه کرد که به فرصت های شغلی آتی مرتبط با حوزه مذکور نیز فکر کنید. پس اگر به دلایلی شانس بالایی برای استخدام در یک شرکت کامپیوتری دارید، شاید در شرایط علاقه یکسان بتوان مهندسی کامپیوتر را بیش از مهندسی شیمی به شما توصیه نمود؛

- حوزه ای انتخاب گردد که با نرخ بالاتر و سرعت بیشتری بتواند شرایط موفقیت را برای شما فراهم سازد. در این خصوص می توانید به آمارهای سالانه ملی و جهانی در خصوص میزان درآمد تخصص های مختلف توجه کنید. مثلا در طی سالهای اخیر متخصصان حوزه کامپیوتر و نرم افزار در درآمدهای بسیار بالایی در بین مشاغل مختلف در سطح جهان برخوردار بوده اند. وقتی که به طور عمومی متوسط درآمد یک شغل دو برابر شغلی دیگر باشد، با قدری اغماض می توان ادعا کرد که شغل مذکور با سرعت و نرخی دوبرابر نسبت به شغل مورد مقایسه، رفاه ناشی از درآمد را برای شما به ارمغان خواهد آورد؛

- حوزه ای انتخاب گردد که با روندهای عمومی حاکم بر جهان هماهنگی بیشتری داشته باشد. ما همواره به علت تغییر در فناوری و پیشرفت های حاصله از آن با محو شدن و به تاریخ پیوستن پاره ای مشاغل و ظهور پاره ای مشاغل جدید روبرو هستیم و این موضوعی است که در سرمایه گذاری فعلی مالی و وقتی و زمانی ما بر روی یک حوزه ی علمی، باید مورد توجه قرار گیرد. مثلا ممکن است که ما در آینده با مشاغلی همچون مهندس خانه های هوشمند، راهنمای فضانوردی یا طراح روبات های پزشکی مواجه باشیم. به همین نحو ممکن است که به علت تغییر در فناوری و پارادایم های حاکم، برخی مشاغل به تاریخ بپیوندند؛

- حوزه ای انتخاب گردد که اخذ تخصص در آن با قیود زمانی ما سازگار باشد. به عنوان مثال شاید بتوان در طی یک سال تعمیر دستگاه های خودپرداز را یاد گرفت و در شرکتی مرتبط و با حقوقی قابل قبول به کار مشغول شد ولی اخذ تخصص در پزشکی (تبدیل شدن به یک جراح قلب) مستلزم توان فرد برای تحمل و صرف وقتی بیش از یک دهه از عمر زندگی شما باشد؛

- حوزه ای انتخاب گردد که ورود به آن با هزینه متناسب و معقول و خروج از آن نیز با کمترین هزینه همراه باشد. به عنوان مثال یک مهندس صنایع که در حوزه استانداردهای ایزو تخصص یافته است به محض فروکش کردن تب ایزو در صنعت کشور می تواند به موضوعات متعدد دیگری مانند کنترل پروژه یا تعالی سازمانی ورود نماید و این در حالی است که یک متخصص در حوزه رآکتورهای اتمی با چنین شانس وسیعی مواجه نیست؛

- حوزه ای انتخاب گردد که تحلیل منفعت - هزینه آن را معقول جلوه دهد. از جمله منافع می توان به منافع آتی اشاره کرد و وقتی صحبت از منفعت آتی است باید ارزش زمانی منفعت را نیز درنظر گرفت (مثلا منفعتی که بعد از سه سال حاصل و جریان کسب آن آغاز شود بر منفعت مشابه که پس از هفت سال حاصل گردد، ارجحیت دارد). از جمله هزینه ها نیز می توان به هزینه های جاری کسب تخصص و هزینه های فرصت مرتبط اشاره کرد (منظور از هزینه های فرصت منفعت هایی است که به دلیل انتخاب حوزه مورد نظر، آنها را از دست خواهید داد که البته بحث خیلی مفصلی است)؛

- حوزه ای انتخاب گردد که با شرایط بومی و محلی شما سازگاری دارد. به عنوان مثال مهندسی نرم افزار و مهندسی سخت افزار - هردو - از جمله رشته های علمی ارزشمند و اصطلاحا باکلاس محسوب می گردند ولی این دو گرایش تخصصی برای فردی ساکن در کشور ایران حاوی دو نوع فرصت شغلی متفاوت هستند و علت آن را باید در سطح فناوری موجود در کشور و قدرت تولیدکنندگی کشور جستجو کرد؛

- حوزه ای انتخاب گردد که با سطح دانش پیش نیاز قبلی (- منظور دانشی است که به راحتی و در زمان کوتاه قابل اکتساب نباشد) و توان فکری و هوش و استعدادهای فکری و جسمی شما هماهنگی داشته باشد. عدم همسویی حوزه مورد انتخاب با توان فکری و استعدادهای شما ممکن است که منجر به کسب نتایج ضعیف بعدی گردد که طبیعتا مشکلاتی را در زمان اولین اقدام برای استخدام در پی خواهد داشت. در همین جا لازم به ذکر می دانم که بخش عمده ای از گزینه هایی که به استعداد ربط داده می شوند از طریق همت و پشتکار قابل حصول هستند. در واقع چنین فرض نمایید که هشتاد درصد از کسب موفقیت ناشی از وجود پشتکار است و تنها بیست درصد از آن را می توان به هوش ربط داد. در عین حال موضوع همگونی تخصص و استعداد برای کسب موفقیت در شغل آتی، قابل اغماض نیست.

نتیجه این بحث این که اگر در زمان اقدام برای ورود به یک دوره آموزشی نه چندان کوتاه مدت جهت اخذ یک تخصص یا دانش به پاره ای نکات نیز دقت نماییم، راه موفقیت در ورود به یک فرصت و مسیر شغلی خوب و همراه با کسب موفقیت های بعدی شغلی و در نتیجه ارتقا سریع تر در شغل مذکور را هموارتر ساخته ایم.
فراموش نکنیم که پیشگیری بهتر از درمان است.






برچسب ها: مدیریت منابع انسانی، HR، human resource management،
نوشته شده در تاریخ پنجشنبه سی ام شهریورماه سال 1391 توسط سپتیاما
در اکتبر سال 1994 شخصی به نام دکتر آنتاناس ماکوس که یک استاد فلسفه و ریاضیات بود به عنوان شهردار بوگوتا پایتخت کلمبیا انتخاب شد. آن گونه که گفته شده است این شهر به عنوان پایتخت قتل جهان معروف بوده است و مقامات شهر در فساد شهره بوده اند. در واقع اهالی بوگوتا از این همه نابسامانی به جان آمده و به دنبال چاره ای می گشتند که نهایتا به دکتر ماکوس به عنوان یک ضد سیاستمدار متوسل شدند. اما شنیدنی است که دکتر ماکوس برای مقابله با ناهنجاری های در شهر بوگوتا از روشهای جالبی استفاده کرد. مثلا در سر چهارراه ها گروه های پانتومیم به کار گماشت که متشکل از دانشجویان تئاتری بودند که صورت خود را سفید و سیاه کرده بودند و هر کسی را که تخلفی می کرد مسخره می کردند. مثلا اگر عابر پیاده ای از چراغ قرمز رد می شد به دنبالش می افتادند و ادایش را در می آوردند و همین باعث شد که شهروندان از ترس مسخره شدن از تخلف بپرهیزند. با گذشت چند ماه، درصد افراد پیاده ای که به علائم راهنمایی توجه و مطابق آن ها رفتار می کردند از 26 درصد به 75 درصد رسید. در حقیقت استقبال از این طرح و موفقیت آن در کاهش خلاف چنان چشم گیر بود که دکتر ماکوس 400 نفر دیگر پانتومیم کار استخدام کرد تا خدمات این گروه ها به سراسر شهر گسترش یابد.
این تنها بخشی از کارهای به ظاهر ساده بود که توسط دکتر ماکوس انجام شد و اتفاقا در نظم بخشی به شهر نتیجه داد.
دکتر ماکوس معتقد بود که تلاش برای تغییر نگرش مردم، می بایست رکن اساسی اصلاحات او را تشکیل دهد و نیز این که تحول در فرهنگ مدنی شهروندان کلید حل معضلات بی شمار شهر بوگوتا به شمار می آید...تنها اقتصاددانان بسیار کوته فکر ممکن است معتقد باشند که رفتار انسان ها صرفا از پاداش ها یا مجازات های ملموس و مادی تاثیر می پذیرد. درست است که افراد به انگیزه های اقتصادی شفاف و مستقیم واکنش نشان می دهند اما ممکن است به انگیزه های ناشناخته ای که از قراردادهای اجتماعی یا وجدان فردی شان نشات می گیرند نیز واکنشهای قاطعی نشان دهند.


نوشته شده در تاریخ یکشنبه شانزدهم بهمنماه سال 1390 توسط سپتیاما
دسامبر سال ١٩٨۴ است. سرما در نیویورک بیداد می کند. میزان قتل و تجاوز در نیویورک ٧٠٪ بیش از شهرهای دیگر آمریکاست. اپیدمی کرک (Crack Epidemic) و مواد مخدر شهر را در چنگال خود می فشرد.
مرد جوانی به نام برنهارد گوئتز (Bernhard Goetz) وارد ایستگاه مترو در تقاطع خیابان چهارده و هفده می شود. مردی باریک اندام و سی و چند ساله که شلوار جین بپا دارد و بادگیری نیز بر تن کرده است. چهار مرد جوان سیاه پوست بخشی از قطار را برای خود قرق کرده اند در حالی که بقیه مسافران از ترس برخورد با آنان همه در گوشه دیگر واگن نشسته اند.
گوئتز بی توجه به وضعیت، صندلی نزدیک به آنان انتخاب کرده و همان جا می نشیند.
یکی از سیاهپوستان در حالی که برخاسته و به سمت او حرکت می کند شروع به صحبت می کند.
حال شما چطوره؟ بلافاصله سه جوان دیگر هم پشت سر او براه می افتند و تقریبا گوئتز را در محاصره خود قرار می دهند.
گوئتز بسیار خونسرد از او می پرسد: چه می خواهی؟
مرد جوان سیاهپوست معطل نمی کند و بلافاصله می گوید ۵ دلار بده به من.
گوئتز خود را به نشنیدن می زند .
او دوباره تکرار می کند: گفتم ۵ دلار بده.
گوئتز دستش را در جیبش فرو می برد و یک کلت کالیبر ٣٨ بیرون می کشد.
لحظه ای هم تامل نمی کند. به سرعت برق و باد هر چهارتای آنان را مورد شلیک گلوله قرار می دهد.
ظاهرا گلوله به یکی از آنان به نام کیبی (Cabey) برخورد نمی کند.
کیبی روی زمین نشسته و التماس می کند.
گوئتز بالای سر او رفته و بسیار خونسرد می گوید مثل این که تو هنوز سالمی؟
این هم یکی دیگر و گلوله ای که باعث گردید کیبی برای همیشه فلج شود به سمت او شلیک می کند.
مسافران در حالی که در بهت و شوک بسر می بردند با چشم های از حدقه درآمده او را نگاه می کردند.
در همان حال یکی از آنان ترمز اضطراری قطار را می کشد.
با ایستادن قطار گوئتز به آهستگی به سمت در خروجی حرکت کرده و در میان تاریکی تونل مترو گم می شود.
این ماجرا بازتاب گسترده ای پیدا کرد.
چند روز بعد گوئتز خود را به پلیس معرفی کرد، و ماجرای "چریک مترو" موضوع روز روزنامه های آمریکا و به خصوص نیویورک گردید.
روزنامه ها به طور باور نکردنی به تجلیل از مردی پرداختند که سفید پوست بود و در مقابل سیاهان که همواره منشاء جرم و جنایت هستند به مقابله برخاسته بود!
چهار جوان سیاهپوست از مرگ نجات یافته (یکی از آنان فلج شد) و محاکمه جنجالی گوئتز بالاخره به برائت وی از کلیه اتهامات (به غیر از حمل غیرقانونی اسلحه) انجامید.
داستان "چریک مترو" سمبل روزهای تاریک تاریخ شهر نیویورک است.
روزهائی که اپیدمی جرم و جنایت شهر را در بر گرفته بود.
در این میان شاید بدترین، کثیف ترین و خطرناکترین محل در نیویورک ایستگاه های مترو و قطارهائی بودند که میلیونها نفر را در روز جابه جا می کردند.
از سوی دیگر سیستم فرسوده مترو نیز مزید بر علت شده بود. روزی نبود که آتش سوزی در سیستم به وقوع نپیوندد و یا در جائی قطار از ریل خارج نشود.
در بعضی مناطق آن قدر وضعیت ریل ها خراب بود که نوارهای قرمز بسته بودند که معنی اش آن بود که قطار نباید از ١٠ مایل در ساعت سریع تر حرکت می کرد.
در زمستان واگن ها سرد و در تابستان گرم و نفس گیر بودند.
هیچ یک از واگن ها تهویه نداشتند.
عکس هائی که پس از وقوع جرم توسط گوئتز از داخل واگن مربوطه توسط پلیس برداشته شده بود نشان می داد که مانند هزاران واگن دیگر در آن روز کف آن از آشغال و قوطی خالی نوشابه و آبجو مملو بود.
باج گیری در ایستگاه ها و در داخل قطارها امری روزمره و عادی بود.
فرار از پرداخت پول بلیط رایج بود و سیستم مترو ٢٠٠ میلیون دلار در سال از این بابت ضرر می کرد.
مردم از روی نرده ها به داخل ایستگاه می پریدند و یا ماشین ها را از قصد خراب می کردند و یک باره سیل جمعیت بدون پرداخت بلیط به داخل سرازیر می شد.
اما آن چه که بیش از همه به چشم می خورد گرفیتی (Graffiti) بود. ( گرفیتی نقش ها و عبارات عجیب و غریب و درهمی است که بر روی دیوار نقاشی و یا نوشته می شود).
هر شش هزار واگنی که در حال کار بودند از سقف تا کف و از داخل و خارج از گرفیتی پوشیده شده بودند.
آن نقش و نگارهای نامنظم و بی قاعده چهره ای زشت و عبوس و غریب را در شهر بزرگ زیرزمینی نیویورک پدید آورده بودند.
این گونه بود وضعیت شهر نیویورک در دهه ١٩٨٠ شهری که موجودیتش در چنگال جرم و جنایت و کرک فشرده می شد.
با آغاز دهه ١٩٩٠ به ناگاه وضعیت گوئی به یک نقطه عطف برخورد کرد.
سیر نزولی آغاز گردید.
قتل و جنایت به میزان ٧٠ درصد و جرائم کوچک تر مانند دزدی و غیره ۵٠ درصد کاهش یافت.
در ایستگاه های مترو با پایان یافتن دهه ١٩٩٠، ٧۵ درصد از جرائم از میان رفته بود.
در سال ١٩٩۶ وقتی گوئتز برای بار دوم به دلیل شکایت کیبی جوانی که فلج شده بود به محاکمه فراخوانده شد روزنامه ها و مردم کمترین اعتنائی دیگر به داستان وی نکردند.
زمانی که نیویورک امن ترین شهر بزرگ آمریکا شده بود دیگر حافظه ها علاقه ای به بازگشت به روزهای زشت گذشته را نداشتند.
از سال ١٩٩٠ تا نیمه این دهه جمعیت تازه واردی به این شهر نیامدند و جماعتی که مسئول شرّ و خباثت بودند یک مرتبه به یک عزیمت دستجمعی دست نزدند.
هیچ کس در خیابان ها براه نیفتاد و بد و خوب را به مردم آموزش نداد.
همان تعداد بیمار روانی و همان تعداد افراد شروری که تمایل به ارتکاب جرم داشتند، هنوز در شهر وجود داشت.
اما به دلیلی ده ها هزار تن از کسانی که دست به جرم و جنایت می زدند به ناگاه دست از عمل خود کشیدند.
در سال ١٩٨۴ برخورد بین یک مسافر مترو و چهار جوان سیاهپوست بر سر ۵ دلار حادثه ای خونین آفرید ولی امروز دیگر وقوع چنین حادثه ای محتمل نیست.
چگونه این اتفاق افتاد؟
همان گونه که ناهنجاری های اجتماعی حالت اپیدمی به خود می گیرد، ناپدید شدن آن نیز از همان قوانین تبعیت می کنند.
آن چه که مالکولم گلدول (Malcolm Gladwell) در کتاب " نقطه عطف" (The Tipping Point) به عنوان یکی از عمده ترین مختصات یک اپیدمی اجتماعی از آن یاد می کند " قدرت محتوای پیام" (Power of Context) است.
برای شیوع و همه جا گیر شدن یک پدیده اجتماعی از مد گرفته تا عادات خوب و بد اجتماعی تا محبوب شدن یک برنامه تلویزیونی و یا یک رهبری سیاسی و غیره، شرط اصلی این است که پیامی که تازه از جا کنده شده از آن چنان قدرتی برخوردار باشد که بتواند لایه های مختلف اجتماع را به سرعت در هم نوردد.
در دهه ١٩٩٠ میزان جرم در تمامی ایالات متحده رو به کاهش گذارد.
یکی از دلائل آن کاهش خرید و فروش کرک کوکائین (Crack Cocaine) بود که در بین معتادان و فروشندگان مواد، انواع جرائم را دامن زده بود.
وضعیت اقتصادی به طور چشم گیری بهبود یافت.
ظهور کمپانی های والافن و داغ شدن بازار بورس و سر بر آوردن هزاران شرکت جدید بازار کار را داغ کرد و میزان بیکاری کاهش یافت.
جمعیت رو به پیر شدن گذاشت و تعداد افراد در گروه سنی ١٨ تا ٢۴ سال که اکثر جرائم به آنان نسبت داده می شد رو به کاهش گذارد.
اما مطالعاتی که انجام شد مطلب را پیچیده کرد.
در دوره زمانی که نقطه عطف ظاهر گردید و به ناگاه میزان خشونت در جامعه رو به کم شدن گذاشت هنوز وضعیت اقتصادی شهر بهبود نیافته بود.
هنوز اقتصاد در حالت سکون به سر می برد.
در واقع فقیرترین بخش های شهر نیویورک به خاطر قطع کمک های دولت و خدمات رفاهی بدترین ضربه را در سال های آغازین ١٩٩٠ دریافت کردند.
کم شدن کرک حتما عامل موثری بوده ولی مطالعات نشان داد که کاهش مصرف کرک سال ها پیش از وقوع نقطه عطف جرائم آغاز گردیده بود.
از طرفی آمار نشان می دهد به دلیل مهاجرت های سنگین در دهه ١٩٨٠، تعداد جوانان در دهه ١٩٩٠ نه تنها کمتر نشد بلکه بیشتر هم شد. (علت اصلی مهاجرت ها وضع اسفناک اقتصاد در شهرهای کوچک بود که مردم در آرزوی یافتن کار و نان به نیویورک هجوم آوردند).
از طرف دیگر تمامی این عوامل تاثیرات تدریجی در تغییر شکل اجتماع دارند.
اتفاقی که در نیویورک افتاد همه حالات مختلف را به خود گرفت مگر یک تغییر تدریجی.
کاهش جرائم و خشونت ناگهانی و به سرعت اتفاق افتاد.
درست مثل یک اپیدمی.
بنابراین باید عامل دیگری در کار می بود.
باید توضیح دیگری برای این وضعیت پیدا می شد.
این " توضیح دیگر" چیزی نبود مگر: "تئوری  پنجره شکسته (Broken Window Theory)"

تئوری پنجره شکسته محصول فکری دو جرم شناس آمریکائی (Criminologist) بود به اسامی جمس ویلسون (James Wilson) و جورج کلینگ (George Kelling).
این دو استدلال می کردند که جرم نتیجه یک نابسامانی است.
اگر پنجره ای شکسته باشد و مرمت نشود آن کس که تمایل به شکستن قانون و هنجارهای اجتماعی را دارد با مشاهده بی تفاوتی جامعه به این امر دست به شکستن شیشه دیگری می زند.
دیری نمی پاید که شیشه های بیشتری شکسته می شود و این احساس آنارشی و هرج و مرج از خیابان به خیابان و از محله ای به محله دیگر می رود و با خود سیگنالی را به همراه دارد از این قرار که هر کاری را که بخواهید مجازید انجام دهید بدون آن که کسی مزاحم شما شود.
در میان تمامی مصائب اجتماعی که گریبان نیویورک را گرفته بود ویلسون و کلینگ دست روی باج خواهی های کوچک در ایستگاه های مترو، نقاشی های گرفیتی و نیز فرار از پرداخت پول بلیط گذاشتند.
آن ها استدلال می کردند که این جرائم کوچک، علامت و پیامی را به جامعه می دهد که ارتکاب جرم آزاد است هر چند که فی نفسه خود این جرائم کوچک اند.
این است تئوری اپیدمی جرم که به ناگاه نظرات را به خود جلب کرد.
حالا وقت آن بود که این تئوری در مرحله عمل به آزمایش گذاشته شود.
دیوید گان (David Gunn) به مدیریت سیستم مترو گمارده شد و پروژه چند میلیارد دلاری تغییر و بهبود سیستم متروی نیویورک آغاز گردید.
برنامه ریزان به وی توصیه کردند که خود را درگیر مسائل جزئی مانند گرفیتی نکند و در عوض به تصحیح سیستمی بپردازد که به کلی در حال از هم پاشیدن بود.
اما پاسخ گان عجیب بود. گرفیتی است که سمبل از هم پاشیده شدن سیستم است باید جلوی آن را به هر بهائی گرفت.
او معتقد بود بدون برنده شدن در جنگ با گرفیتی تمام تغییرات فیزیکی که شما انجام می دهید محکوم به نابودی است.
قطار جدیدی می گذارید اما بیش از یک روز نمی پاید که رنگ و نقاشی و خط های عجیب بر روی آن نمایان می شود و سپس نوبت به صندلی ها و داخل واگن ها می رسد.
گان در قلب محله خطرناک هارلم یک کارگاه بزرگ تعمیر و نقاشی واگن بر پا کرد.
واگن هائی که روی آن ها گرفیتی کشیده می شد بلافاصله به آن جا منتقل می شدند.
به دستور او تعمیرکاران سه روز صبر می کردند تا بر و بچه های محله خوب واگن را کثیف کنند و هر کاری دلشان می خواهد از نقاشی و غیره بکنند بعد دستور می داد شبانه واگن را رنگ بزنند و صبح زود روی خط قرار دهند.
به این ترتیب زحمت سه روز رفقا به هدر رفته بود.
در حالی که گان در بخش ترانزیت نیویورک همه چیز را زیر نظر گرفته ویلیام برتون (William Bratton) به سمت ریاست پلیس متروی نیویورک برگزیده شد.
برتون نیز از طرفداران تئوری "پنجره شکسته" بود و به آن ایمانی راسخ داشت.
در این زمان ١٧٠٫٠٠٠ نفر در روز به نحوی از پرداخت پول بلیط می گریختند.
از روی ماشین های دریافت ژتون می پریدند و یا از لای پره های دروازه های اتوماتیک خود را به زور به داخل می کشانیدند.
در حالی که کلی جرائم و مشکلات دیگر در داخل و اطراف ایستگاه های مترو در جریان بود برتون به مقابله مسئله کوچک و جزئی پرداخت بهاء بلیط و جلوگیری از فرار مردم از این مسئله کم بها پرداخت.
در بدترین ایستگاه ها تعداد مامورانش را چند برابر کرد.
به محض این که تخلفی مشاهده می شد فرد را دستگیر می کردند و به سالن ورودی می آوردند و در همان جا در حالی که همه آن ها را با زنجیر به هم بسته بودند سرپا و در مقابل موج مسافران نگاه می داشتند. هدف برتون ارسال یک پیام به جامعه بود که پلیس در این مبارزه جدی و مصمم است.
اداره پلیس را به ایستگاه های مترو منتقل کرد.
ماشین های سیار پلیس در ایستگاه ها گذاشت.
همان جا انگشت نگاری انجام می شد و سوابق شخص بیرون کشیده می شد.
از هر ٢٠ نفر یک نفر اسلحه غیر مجاز با خود حمل می کرد که پرونده خود را سنگین تر می کرد.
هر بازداشت ممکن بود به کشف چاقو و اسلحه و بعضا قاتلی فراری منجر شود.
مجرمین بزرگ به سرعت دریافتند که با این جرم کوچک ممکن است خود را به دردسر بزرگتری بیاندازند.
اسلحه ها در خانه گذاشته شد و افراد شرّ نیز دست و پای خود را در ایستگاه های مترو جمع کردند.
کمترین خطائی دردسر بزرگی می توانست در پی داشته باشد.
پس از انتخاب جولیانی (کاندیدای پیشتاز ریاست جمهوری سال ٢٠٠۸ از جناح جمهوریخواه) به سمت شهردار نیویورک، برتون به مقام ریاست پلیس نیویورک برگزیده شد.
این بار نوبت جرائم کوچک خیابانی رسید.
درخواست پول سر چهار راه ها وقتی که ماشین ها متوقف می شدند، مستی، ادرار کردن در خیابان و جرائمی از این قبیل که بسیار پیش پا افتاده به نظر می رسیدند موجب دردسر فرد می شد.
تز جولیانی و برتون با استفاده از "پنجره شکسته" این بود که بی توجهی به جرائم کوچک پیامی است به جنایتکاران و مجرمین بزرگتری که جامعه از هم گسیخته است و بالعکس مقابله با این جرائم کوچک به این معنی بود که اگر پلیس تحمل این حرکات را نداشته باشد پس طبیعتا با جرائم بزرگ تر برخورد شدیدتر و جدی تری خواهد داشت.
از چهار نفری که از گوئتز درخواست تنها ۵ دلار کردند یکی سابقه دزدی، دیگری سابقه شرارت و دعوا و سومی سابقه تجاوز به عنف داشت که دو سال پس از این واقعه تیراندازی به ٢۵ سال زندان محکوم شد. گوئتز خود نیز دارای سابقه مشکلات خانوادگی با پدری خشن بود و در مدرسه همواره مورد استهزاء بچه ها قرار می گرفت. دوبار در خیابان او را کتک زده و پولش را دزدیده بودند و از همان جا تصمیم گرفته بود که با خود اسلحه حمل کند.
لیلیان روبین (Lillian Rubin) نویسنده بیوگرافی گوئتز می نویسد "برنی" )مخفف اسم او که برنهارد بود ( با ریختن خشمی کهنه و قدیمی به بیرون دیگر لازم نبود جنگ را در درون خود ادامه دهد.
رابین هم چنین می گوید:
گلوله های او در واقع بر هدف هائی در گذشته شلیک می شدند. بد اقبالی آن چهار نفر بود که روزی، به طور مشخص در برابر کسی قرار گرفتند که مشکلات روحی عدیده ای داشت.
روانشناسان از تبهکاران به عنوان افرادی یاد می کنند که در گذشته با پدر و مادر و یا هر دو آن ها مشکلات عاطفی شدید داشته اند و یا افرادی که در ارتباط با فرد و یا افرادی روابط خارج از عرف)مثل روابط جنسی، روابط کاری خشن و ناسالم و غیره) داشته اند.
در کتاب هائی که توسط روانشناسان محافظه کار به رشته تحریر درآمده از شکست پدر و مادرها و محیط مدرسه در آموزش ارزش های اخلاقی به بچه ها به عنوان عاملی در بار آوردن ناهنجاری های رفتاری یاد می شود.
و بالاخره این روزها ژن را تا حدود ۵٠ درصد مقصر در رفتار تبهکارانه فرد می دانند.
تئوری پنجره شکسته هیچ یک از موارد فوق را انکار نمی کند بلکه می گوید، همه این عناصر وقتی فرصت ظهور پیدا می کنند که "موقعیت" برای بروز آن ها فراهم شده باشد.
به عبارت دیگر آن چه که روان شناسی می گوید اینست که هم گوئتز و هم جوانان، زندانی دنیای تباه خویش هستند، حال آن که پنجره شکسته می گوید افراد هر اندازه هم که شرور باشند نسبت به موقعیت و آتمسفری که در آن قرار می گیرند حساس اند.
این جوّ می تواند آن ها را به سمت گونه ای از برداشت سوق دهد که اقدام به عمل تبهکارانه امری مجاز شمرده می شود.
با تغییر این فضا خصیصه های منفی وادار به عقب نشینی می شوند.
اما قلب این نظریه این جاست که این تغییرات لازم نیست بنیادی و اساسی باشند بلکه تغییراتی کوچک چون از بین بردن گرفیتی و یا جلوگیری از تقلب در خرید بلیط قطار می تواند تحولی سریع و ناگهانی و اپیدمیک را در جامعه به وجود آورده به ناگاه جرائم بزرگ را نیز به طور باور نکردنی کاهش دهد.
این تفکر در زمان خود پدیده ای رادیکال و غیر واقعی محسوب می شود.
اما سیر تحولات، درستی نظریه ویلسون و کلینگ را به اثبات رساند.


ماخذ: وبلاگ خانه مدیران جوان



نوشته شده در تاریخ یکشنبه شانزدهم بهمنماه سال 1390 توسط سپتیاما
حتما تا به حال زیاد شنیده اید:
اولین نمایشگاه ...، اولین نرم افزار ...، اولین موسسه ...، و قس علی هذا.
از یک کار زشت برخی از هم وطنانم که بیشتر هم از فرهیخته های ایشان سر می زند خیلی بدم می آید و گلایه مندم. عادت داریم که هر کاری که انجام می دهیم بر رویش یک برچسب بزرگ و درست بزنیم تحت عنوان: اولین.
فکر می کنیم که مزیت بزرگی است، در حالی که هم عادت تمایل به تک روی ما را نشانه می رود، هم بی ادبی به کارهای مشابه قبلی است، هم در عمده موارد یک دروغ گویی بزرگ است (زیرا کارهای مشابه زیادی تا پیش از آن صورت گرفته است)، و هم اینکه نشانه تجربه کردن از ابتدا و گاهی اختراع دوباره چرخ است؛ یعنی اینکه گویا تعمدا اظهار می نماییم که قصد نداریم تا دنباله روی یک جریان دارای سابقه و برخوردار از بلوغ باشیم.



نوشته شده در تاریخ سه شنبه هجدهم مردادماه سال 1390 توسط سپتیاما
This poem was nominated poem of 2005.
Written by an African kid, amazing thought :
"When I born, I Black, When I grow up, I Black, When I go in Sun, I Black, When I scared, I Black, When I sick, I Black, And when I die, I still black... And you White fellow, When you born, you pink, When you grow up, you White, When you go in Sun, you Red, When you cold, you blue, When you scared, you yellow, When you sick, you Green, And when you die, you Gray... And you call me colored !



نوشته شده در تاریخ یکشنبه شانزدهم مردادماه سال 1390 توسط سپتیاما
خانمی با لباس کتان راه راه وشوهرش با کت وشلوار نخ نما شده خانه دوز در شهر بوستن از قطار پایین آمدند و بدون هیچ قرار قبلی راهی دفتر رییس دانشگاه هاروارد شدند. منشی فورا متوجه شد این زوج روستایی هیچ کاری در هاروارد  ندارند و احتمالا شایسته حضور در کمبریج هم نیستند. مرد به آرامی گفت : «مایل هستیم رییس را ببینیم .»
منشی با بی حوصلگی گفت:« ایشان تمام روز گرفتارند» . خانم جواب داد : «ما منتظر خواهیم شد» اما این طور نشد. منشی به تنگ آمد و سرانجام تصمیم گرفت مزاحم رییس شود، هرچند که این کار نامطبوعی بود که همواره از آن اکراه داشت. وی به رییس گفت: شاید اگر چند دقیقه ای آنان راببینید، بروند!
رییس با اوقات تلخی آهی کشید و سر تکان داد. معلوم بود شخصی با اهمیت او وقت بودن با آنها را نداشت به علاوه از اینکه لباسی کتان و راه راه وکت وشلواری خانه دوز دفترش را به هم بریزد،خوشش نمی آمد. رییس با قیافه ای عبوس و با وقار سلانه سلانه به سوی آن دو رفت. خانم به او گفت:
ما پسری داشتیم که یک سال در هاروارد درس خواند. وی اینجا راضی بود اماحدود یک سال پیش در حادثه ای کشته شد شوهرم و من دوست داریم بنایی به یادبود او دردانشگاه بنا کنیم.
رییس تحت تاثیر قرار نگرفته بود اما یکه خورده بود. با غیظ گفت خانم محترم ما نمی توانیم برای هرکسی که به هاروارد می آید و می میرد، بنایی برپا کنیم اگر این کار را بکنیم ، اینجا مثل قبرستان می شود.
خانم به سرعت توضیح داد: آه ، نه نمی خواهیم مجسمه بسازیم فکر کردیم بهتر باشد ساختمانی به هاروارد بدهیم!
رییس، لباس کتان راه راه و کت و شلوار خانه دوز آن دو را برانداز کرد و گفت« یک ساختمان! می دانید هزینه ی یک ساختمان چقدر است؟ ارزش ساختمان های موجود در هاروارد هفت و نیم میلیون دلار است!
خانم یک لحظه سکوت کرد. رییس خشنود بود. شاید حالا می توانست از شرشان خلاص شود.
زن رو به شوهرش کرد و آرام گفت: آیا هزینه راه اندازی دانشگاه همین قدر است؟ پس چرا خودمان دانشگاه راه نیندازیم ؟
شوهرش سر تکان داد. قیافه رییس دستخوش سر درگمی و حیرت بود. آقا و خانم "لیلاند استنفورد" بلند شدند و راهی پالوآلتو در ایالت کالیفرنیا شدند، یعنی جایی که دانشگاهی ساختند که نام آنها رابرخود دارد.
دانشگاه استنفورد، یادبود پسری که هاروارد به او اهمیت نداد...

راستی شما چقدر به دیگران اهمیت می دهید !؟


نوشته شده در تاریخ پنجشنبه نهم تیرماه سال 1390 توسط سپتیاما
در ایمیلی آمده بود که:

از دختر یکی از دوستام پرسیدم که وقتی بزرگ شدی میخوای چیکاره بشی؟ نگاهم کرد و گفت که میخواد رئیس جمهور بشه.

دوباره پرسیدم که اگه رئیس جمهور بشی اولین کاری که دوست داری انجام بدی چیه؟

جواب داد: به مردم گرسنه و بی خانمان کمک میکنه.

بهش گفتم : نمیتونی منتظر بمونی که وقتی رئیس جمهور شدی این کار رو انجام بدی، میتونی ازفردا بیای خونه ی من و چمن ها رو بزنی،درخت ها رو وجین کنی و پارکینگ رو جارو کنی.اونوقت من به تو  50دلارمیدم و تو رو می برم جاهایی که بچه های فقیر هستن و تو میتونی این پول رو بدی بهشون تا برای  غذا وخونه ی جدیدخرج کنن.

مستقیم توی چشمام نگاه کرد و گفت:چرا همون بچه های فقیر رو نمی بری خونه ت تا این کارها رو انجام بدن و همون پول روبه خودشون بدی؟

نگاهی بهش کردم و گفتم به دنیای سیاست خوش اومدی!

پی نوشت:
سپتیاما: به نظرم که دختره درست گفته دیگه. حرفش کاملا منطقیه. حالا نمی دونم که من هم خوش اومدم! یا خیر.



نوشته شده در تاریخ چهارشنبه هشتم تیرماه سال 1390 توسط سپتیاما

گل دسته های بلند مصلی تهران، به فریادی بلند و رسا، ضعف و بی كفایتی فنی ما را در مدیریت پروژه و ابعاد 9 گانه آن به عنوان یك دانش و هنر گوشزد می نمایند و به گوشمان می رسانند كه آنچه برای موفقیت لازم است فقط تعهد نیست كه تعهد بدون تخصص، جدای از این كه به قول شهید چمران در بر دارنده انجام فعل حرام به واسطه پذیرش مسئولیت مربوطه است، نابود كننده فرصت ها، سوزاننده منابع محدود ما و حذف كننده شایستگانی است كه می توانستند به واسطه ارجاع چنین پروژه هایی به ایشان، امید به كار و سازندگی در این مملكت یابند و توان مغزافزاری خویش را در خدمت بیگانگان كه خوب كارفرمایانی هستند! قرار ندهند.




نوشته شده در تاریخ شنبه هفتم خردادماه سال 1390 توسط سپتیاما
توماس هیلر، مدیر اجرایی شرکت بیمه عمر ماساچوست، میو چوال و همسرش در بزرگراهی بین ایالتی در حال رانندگی بودند که متوجه شد بنزین اتومبیلش کم است. هیلر به خروجی بعدی پیچید و از بزرگراه خارج شد و خیلی زود یک پمپ بنزین مخروبه که فقط یک پمپ داشت پیدا کرد. او از تنها مسئول آن خواست باک بنزین را پر و روغن اتومبیل را بازرسی کند. سپس برای رفع خستگی پاهایش به قدم زدن در اطراف پمپ بنزین پرداخت.
هنگامی که به سوی اتومبیل خود باز می گشت ، دید که متصدی پمپ بنزین و همسرش گرم گفتگو هستند. وقتی به داخل اتومبیل برگشت، دید که متصدی پمپ بنزین دست تکان می دهد و شنید که میگوید :" گفتگوی خیلی خوبی بود."
پس از خروج از جایگاه، هیلر از زنش پرسید آیا آن مرد را می شناسد و زن بی درنگ پاسخ داد که میشناسد. آنان در دوران تحصیل به یک دبیرستان می رفتند و یک سال هم با هم نامزد بوده اند.
هیلر با لحنی آکنده از غرور گفت :" هی خانم، شانس آوردی که من پیدا شدم . اگر با اون ازدواج میکردی به جای زن مدیر کل، همسر یک کارگر پمپ بنزین شده بودی.
" زنش پاسخ داد :" عزیزم، اگر من با او ازدواج می کردم ، اون الان مدیر کل بود و تو کارگر پمپ بنزین"

پی نوشت:
به مناسبت روز زن.



نوشته شده در تاریخ چهارشنبه چهارم خردادماه سال 1390 توسط سپتیاما
ولادت حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها و روز زن و مادر را به تمام مادران با محبت و شیرزنان ایران عزیز
(در هر کجای دنیا که باشند)
 تبریک عرض می نمایم.



نوشته شده در تاریخ سه شنبه سوم خردادماه سال 1390 توسط سپتیاما

یکی از صبح‌های سرد ماه ژانویه در سال ۲۰۰۷، مردی در متروی واشنگتن، ویولن می نواخت. او به مدت ۴۵ دقیقه، ۶ قطعه از باخ را نواخت.

در این مدت، تقریبا دو هزار نفر وارد ایستگاه شدند، بیشتر آنها سر کارشان می‌رفتند. بعد از سه دقیقه یک مرد میانسال، متوجه نواخته شدن موسیقی شد. او سرعت حرکتش را کم کرد و چند ثانیه ایستاد، سپس عجله کرد تا دیرش نشود.

۴ دقیقه بعد:
ویولنیست، نخستین دلارش را دریافت کرد. یک زن پول را در کلاه انداخت و بدون توقف به حرکت خود ادامه داد.

۵ دقیقه بعد:
مرد جوانی به دیوار تکیه داد و به او گوش داد، سپس به ساعتش نگاه کرد و رفت.

۱۰ دقیقه بعد:
پسربچه سه‌ساله‌ای که در حالی که مادرش با عجله دستش را می‌کشید، ایستاد. ولی مادرش دستش را محکم کشید و او را همراه برد. پسربچه در حالی که دور می‌شد، به عقب نگاه می‌کرد و ویولنیست را می‌دید. چند بچه دیگر هم کار مشابهی کردند، اما همه پدرها و مادرها بچه‌ها را مجبور کردند که نایستند و سریع با آنها بروند.

۴۵ دقیقه بعد:
نوازنده بی‌توقف می‌نواخت. تنها شش نفر مدت کوتاهی ایستادند و گوش کردند. بیست نفر پول دادند، ولی به مسیر خود بدون توقف ادامه داند. ویولینست، در مجموع ۳۲ دلار کاسب شد.

یک ساعت بعد:
مرد، نواختن موسیقی را قطع کرد. هیچ کس متوجه قطع موسیقی نشد.

بله. هیچ کس این نوازنده را نمی‌شناخت و نمی‌دانست که او «جاشوآ بل» است، یکی از بزرگ‌ترین موسیقی‌دان‌های دنیا. او یکی از بهترین و پیچیده‌ترین قطعات موسیقی را که تا حال نوشته شده، با ویولن‌اش که ۳٫۵ میلیون دلار می‌ارزید، نواخته بود. تنها دو روز قبل، جاشوآ بل در بوستون کنسترتی داشت که قیمت هر بلیط ورودی‌اش به طور متوسط ۱۰۰ دلار بود.

داستان واقعی
این یک داستان واقعی است. واشنگتن پست در جریان یک آزمایش اجتماعی با موضوع ادراک، سلیقه و ترجیحات مردم، ترتیبی داده بود که جاشوآ بل به صورت ناشناس در ایستگاه مترو بنوازد.

سؤالاتی که بعد از خواندن این حکایت در ذهن ایجاد می‌شوند:
در یک محیط معمولی در یک ساعت نامناسب، آیا ما متوجه زیبایی می‌شویم؟

آیا برای  قدردانی و لذت بردن از این زیبایی توقف می‌کنیم؟

آیا ما می توانیم نبوغ و استعداد را  در یک بافت غیرمنتظره،  کشف کنیم؟

نتیجه‌ای که از این داستان گرفته می‌شود:
اگر ما یک لحظه وقت برای ایستادن و گوش فرا دادن به یکی از بهترین موسیقی‌دان‌های دنیا که در حال نواختن یکی از بهترین موسیقی‌های نوشته شده با یکی از بهترین سازهای دنیاست، نداریم، …

پس:
از چند چیز خوب دیگر در زندگی‌مان غفلت می‌کنیم؟

جاشوآ بل را در حال نواختن قطعه زیبای Ave Maria ببینید.
به ویدئوی کوتاهی از این آزمایش نگاه کنید.




نوشته شده در تاریخ چهارشنبه بیست و هشتم اردیبهشتماه سال 1390 توسط سپتیاما
سلام دوست عزیز
وبلاگ قشنگی داری
...

این متن اول همه پیغام های تجاری سخیفی است که وبلاگ نویسان از طریق نرم افزارهای اسپمر مربوطه دریافت می کنند و نویسنده، حتی یک بار هم متن وبلاگ ایشان را ندیده و نخوانده است. اگر ارزش آن را داشت - که ندارد - به هر ارسال کننده پیام سری می زدیم و آنچه لایق یک تاجر دروغ گو است، نثارش می کردیم. در این میان از ارائه دهندگان سرویس های بلاگ انتظار می رود که برخورد فنی و اجرایی جدی تری با ارسال کنندگان پیام های اسپم که خود نیز بعضا یک وبلاگ تجاری دارند، داشته باشند، اگرچه جای تشکر دارد که پیرو برخی اقدامات صورت گرفته، موضوع مورد اشاره نسبت به گذشته بسیار کمتر شده است.



نوشته شده در تاریخ جمعه شانزدهم اردیبهشتماه سال 1390 توسط سپتیاما
ای کاش سیمای محترم جمهوری اسلامی، پخش صحنه های تلخ به زمین خوردن یا آسیب دیدن آدم ها یا کودکان را از بخش لحظه ها، دیدنی ها، خنده ها و ... حذف می کرد و مطابق روال معمول در غرب به پخش آنها اقدام نمی کرد. اگر همه رفتار و عادات ما (خصوصا وقتی که عادت نداریم که  رفتارهای خوب و پسندیده  معمول در غرب را ببینیم و از آنها یاد بگیریم) کاملا مطابق با رفتار غربی ها و دیگر ملل باشد، دیگه نمای اسلامی تفکر و رفتار و بینش و منش ما در کجا فرصت ظهور خواهد یافت؟



نوشته شده در تاریخ دوشنبه بیست و نهم فروردینماه سال 1390 توسط سپتیاما
وب سایتی بسیار جالب و دیدنی در خصوص شعر و آثار سخن سرایان پارسی گو

بر روی پیوند (لینک) زیر کلیک نمایید:





نوشته شده در تاریخ چهارشنبه بیست و چهارم فروردینماه سال 1390 توسط سپتیاما

زندگی یعنی چه؟  -   کیوان شاهبداغی

شب آرامی بود

می روم در ایوان ، تا بپرسم از خود ،

زندگی یعنی چه !؟

مادرم سینی چایی در دست  ،

گل لبخندی چید ، هدیه اش داد به من

خواهرم ، تکه نانی آورد ،

آمد آنجا ، لب پاشویه نشست ،

به هوای خبر از ماهی ها

دست ها کاسه نمود ، چهره ای گرم در آن کاسه بریخت

و به لبخندی تزئینش کرد

هدیه اش داد ، به چشمان پذیرای دلم

پدرم دفتر شعری آورد ،

تکیه بر پشتی داد ، شعر زیبایی خواند ،

و مرا برد ، به آرامش زیبای یقین  

با خودم می گفتم :

زندگی ، راز بزرگی ست که در ما جاری ست

زندگی ، فاصله ی آمدن و رفتن ماست

رود دنیا ، جاری ست

زندگی ، آبتنی کردن در این رود است

وقت رفتن ، به همان عریانی ، که به هنگام ورود ، آمده ایم

قصه آمدن و رفتن ما تکراری است

عده ای گریه کنان می آیند

عده ای ، گرم تلاطم هایش

عده ای بغض به لب ، قصد خروج

فرق ما ، مدت این آب تنی است

یا که شاید ، روش غوطه وری

دست ما در کف این رود به دنبال چه می گردد ، هیچ !!!

زندگی ، باور تبدیل زمان است در اندیشه عمر

زندگی ، جمع طپش های دل است

زندگی ، وزن نگاهی ست ، که در خاطره ها می ماند

زندگی ، بازی نافرجامی است ،

که تو انبوه کنی ، آنچه نمی باید برد

و فراموش شود ، آنچه که ره توشه ماست

شاید این حسرت بیهوده که در دل داری ،

شعله ی گرمی امید  تو را ، خواهد کشت

زندگی ، درک همین اکنون است

زندگی ، شوق رسیدن به همان فردایی ست ، که نخواهد آمد

تو ، نه در دیروزی ، و نه در فردایی

ظرف امروز ، پر از بودن توست

شاید این خنده که امروز ، دریغش کردی

آخرین فرصت همراهی با ، امید است

زندگی ، بند لطیفی است که بر گردن روح افتاده ست

زندگی ، فرصت همراهی تن با روح است

روح از جنس خدا

و تن ، این مرکب دنیایی از جنس فنا

زندگی ، یاد غریبی ست که در حافظه ی خاک ، به جا می ماند

زندگی ، رخصت یک تجربه است

تا بدانند همه ،

تا تولد باقی ست

می توان گفت خدا امیدش

به رها گشتن انسان ، باقی است

زندگی ، سبزترین آیه ، در اندیشه ی برگ

زندگی ، خاطر دریایی یک قطره ، در آرامش رود

زندگی ، حس شکوفایی یک مزرعه ، در باور بذر

زندگی ، باور دریاست در اندیشه ی ماهی ، در تنگ

زندگی ، ترجمه ی روشن خاک است ، در آیینه ی عشق

زندگی ، فهم نفهمیدن هاست

زندگی ، سهم تو از این دنیاست

زندگی ، پنجره ای باز به دنیای وجود

تا که این پنجره باز است ، جهانی با ماست ،

آسمان ، نور ، خدا ، عشق ، سعادت با ماست

فرصت بازی این پنجره را دریابیم ،

در نبیندیم به نور

 در نبندیم به آرامش پر مهر نسیم

پرده از ساحت دل ، برگیریم ،

رو به این پنجره با شوق ، سلامی بکنیم

زندگی ، رسم پذیرایی از تقدیر است

سهم من ، هر چه که هست

من به اندازه این سهم نمی اندیشم

وزن خوشبختی من ، وزن رضایتمندیست

شاید این راز ، همان رمز کنار آمدن و سازش با تقدیر است

زندگی شاید ،

شعر پدرم بود ، که خواند

چای مادر ، که مرا گرم نمود

نان خواهر ، که به ماهی ها داد

زندگی شاید آن لبخندی ست ، که دریغش کردیم

زندگی ، زمزمه ی پاک حیات است ، میان دو سکوت

زندگی ، خاطره ی آمدن و رفتن ماست

لحظه ی آمدن و رفتن ما ، تنهایی ست

من دلم می خواهد ،

 قدر این خاطره را  ، دریابم




نوشته شده در تاریخ چهارشنبه هفدهم فروردینماه سال 1390 توسط سپتیاما
وب سایتی عالی و کم نظیر پیرامون مطالب کوه نوردی، سنگ نوردی، غارنوردی،
اسکی کوهستان،دوچرخه کوهستان، امداد رسانی و سایر موارد مربوط به طبیعت و محیط زیست


بر روی پیوند (لینک) زیر کلیک نمایید:







نوشته شده در تاریخ سه شنبه شانزدهم فروردینماه سال 1390 توسط سپتیاما
اکنون (پانزدهم فروردین ماه سال 90)، شاید وقت آن باشد تا گزارش یک روز را ارائه کنیم. گزارش روزی که برخی بنا به خرافه پرستی مدرن قرن بیست و یکم از منزل خارج می شوند تا نحوستی را از خود دور کنند، یا بنا به یک سنت که قابل پذیرش و در شان انسان فرهیخته امروزی نیست، به طبیعت می روند تا سبزه گره زنند و شاید پیرو نامی که کمتر برایش تبلیغ شد به عنوان روز طبیعت به دامان سرسبز طبیعت می روند تا با سبزی ها آشتی کنند. روز سیزدهم فروردین. در هر حال چیزی که انتظار می رود این است که در این روز درخت بکاریم، به طبیعت رسیدگی کنیم، از طبیعت بانان تقدیر کنیم،  از آلودگی های زیست محیطی به صورتی نمادین، بیش از پیش بکاهیم و مثلا در جمع آوری زباله از مسیرهای طبیعی و کوهستانی و ... مشارکت نماییم.
حال اگر گزارش این روز ارائه شود و عکس ها منتشر شود، چه خواهیم دید؟ مایه تاسف است که آمار آلودگی زیست محیطی، پراکندگی زباله های عمدتا غیر قابل بازیافت که تا صدها یا هزاران سال باقی می مانند، شکستگی و آسیب دیدن درختان و شاخه ها، آتش سوزی درختان و جنگل ها، لگدکوب شدن سبزه ها، آسیب دیدن گلهای میادین، آلوده شدن آب رودخانه ها و ... در این روز صدها و هزاران برابر می شود.
بوته های کوچکی وجود دارند که علی رغم کوچکی در اندازه، ده ها سال عمر کرده اند و در دامان کوه دوام آورده اند تا بدین حد رسیده اند، و در یک لحظه گرفتار آتش طمع انسان های نادانی می شوند که علاقه مند به طبخ چای در طبیعت هستند، آن هم از شاخه هایی زنده و سبز که برای روشن ساختن آتش هوسِ لحظه ای ما غیر مفید  و پردردسر هستند.
ای طبیعت زییا؛ هر سال که روزی به نام روز طبیعت فرا می رسد، نگرانت می شوم . می دانم که دوپایان باهوش لگدمالت خواهند کرد و از دست من کار زیادی ساخته نیست. اگرچه از پای نخواهم نشست و در قدم اول از فرهنگ سازی و ترویج رفتار درست و تقبیح رفتار غلط همقطارانم آغاز خواهم کرد. تا شاید روزی نزدیک فرا رسد که روز طبیعت، روز شادی طبیعت باشد و روز انتظار طبیعت. انتظار به حضور مجدد انسان هایی که دل به طبیعت سپرده اند.



نوشته شده در تاریخ دوشنبه پانزدهم فروردینماه سال 1390 توسط سپتیاما

در مهد كودك های ایران 9 صندلی میذارن و به 10 بچه میگن هر كی نتونه سریع برای خودش یه جا بگیره باخته و بعد 9 بچه و 8 صندلی و ادامه بازی تا یك بچه باقی بمونه. بچه ها هم همدیگر رو هل میدن تا خودشون بتونن روی صندلی بشینن.


در مهد كودك های ژاپن 9 صندلی میذارن و به 10 بچه میگن اگه یكی روی صندلی جا نشه همه باختین. لذا بچه ها نهایت سعی خودشونو میكنن و همدیگر رو طوری بغل میكنن كه كل تیم 10 نفره روی 9 تا صندلی جا بشن و كسی بی صندلی نمونه. بعد 10 نفر روی 8 صندلی، بعد 10 نفر روی 7 صندلی و همینطور تا آخر.


این جوری هاست که تفاوت بین فرهنگ دو ملت شکل می گیره!




نوشته شده در تاریخ یکشنبه پانزدهم اسفندماه سال 1389 توسط سپتیاما
در نظام مردمسالاری سوئد همه افرادی که در پست های دولتی به کار گمارده می شوند باید از هر گونه خطایی، چه در گذشته و چه در زمانی که مشغول خدمت هستند، پاک باشند.
 
در انتخابات پارلمانی سوئد در سال 2006 ائتلافی از احزاب دست راستی با به دست آوردن 178 کرسی نمایندگی، اکثریت کرسی های مجلس را نصیب خود کرد و دولت تشکیل داد.
 
 چندی بعد نخست وزیر به تدریج وزرای کابینه اش را معرفی کردو  خانم «ماریا بورلیوس» به عنوان وزیر بازرگانی معرفی شد. روز بعد دختری به یکی از روزنامه ها اطلاع داد، این خانم چند سال پیش او را به مدت یک ماه برای نگهداری از بچه اش استخدام کرده بود، بدون اینکه موضوع را به اداره مالیات گزارش داده باشد...
 
در سوئد هر گاه کسی فردی را به کاری بگمارد باید آن را به اطلاع اداره مالیات برساند و به عنوان کارفرما مالیات و هزینه بیمه آن فرد را بپردازد. هر کس کار می کند باید در زمان انجام کار بیمه باشد تا اگر اتفاقی حین کار بیفتد، بیمه بتواند نیازهای آن فرد را پوشش دهد.
 
بورلیوس به عنوان کارفرما باید استخدام آن دختر را به اداره مالیات اطلاع می داد و علاوه بر حقوق دختر، هزینه کارفرما را نیز به اداره مالیات می پرداخت. بورلیوس به اداره مالیات اطلاع نداده بود و خلاف قانون رفتار کرده بود. وقتی این مساله فاش شد وی از طریق تلویزیون از مردم سوئد پوزش خواست و گفت در زمان انجام این کار خلاف که سال ها پیش اتفاق افتاده بود، وضع مالی خانواده آنها چندان خوب نبوده است.
 
 روزنامه نگاران و وبلاگ نویسان که مانند سایر مردم بدون هیچ محدودیتی حق تحقیق و گزارش دارند دست به کار شدند و پرونده مالی خانم وزیر را طی سال های گذشته مورد بررسی قرار دادند.
 
همه شهروندان در سوئد می توانند اطلاعات مالی افراد دیگر را مطالعه کنند.. برای این کار کافی است به سالن کامپیوتر اداره مالیات مراجعه کنند و با وارد کردن نام یا شماره شخصی افراد در رایانه ها، اطلاعات مربوط به درآمد افراد، اشتغال آنها و مقدار مالیات پرداختی توسط هر فرد را به دست آورند. پس از برملا شدن کار خلاف این خانم وزیر، شهروندی به نام ماگنوس فورا در وبلاگ خود نشان داد این خانم دروغ می گوید و درآمد آنها در سالی که آن دختر خانم را به کار گرفته است، بالای یک میلیون کرون یعنی خیلی بیشتر از درآمد متوسط شهروندان سوئدی بوده است. دو روز بعد نخست وزیر سوئد اعلام کرد خانم بورلیوس از کار خود کناره گیری کرده است. بورلیوس نه تنها از کار وزارت کنار گذاشته شد بلکه بنا بر گزارش روزنامه ها «خانم بورلیوس از سوئد فرار کرد». او خانه و زندگی اش را در مدت کوتاهی فروخت و به انگلستان کوچ کرد تا چشمش به چشم مردمی که به آنها دروغ گفته بود نیفتد.



دنبالک ها: مرجع: سایت خبری الف،
نوشته شده در تاریخ پنجشنبه نهم دیماه سال 1389 توسط سپتیاما
(تعداد کل صفحات:8)      1   2   3   4   5   6   7   ...